این روزها از نوشتن، از اظهارنظر کردن و گاهی حتی از به اشتراک گذاشتن خیلی چیزها در فیس‌بوک حذر دارم. ایران که بودم همیشه از بیرون گود نشسته‌هایی که فریاد لنگش کن سر می‌دادند و یا کسانی که به خاطر دور بودن از ایران تحلیل‌های بی‌پایه و اساس و بی‌مغز می‌دادند بیزار بودم. روزها و ماه‌های اول خارج‌نشینی مرتب به خودم یادآوری می‌کردم مبادا در این دام بیفتم و حالا هم. اما مساله اینجاست که وقتی مدت‌ها تنها کانال ارتباطیت با ایران دنیای اینترنت باشه و خبرهای کانالیزه شده آن، خواه ناخوه ممکنه بعد از مدتی تو هم به همونجایی برسی که قبلی‌ها رسیدند. این چند هفته از دوستان زیادی در این طرف آب شنیدم که معتقد بودند به خاطر محدودیت‌های ارتباطی که دولت بوجود آورده ما خارج‌نشین‌ها اخبار تحولات اخیر ایران را بهتر از داخلی‌ها داریم، دوستان دیگری معتقد بودند به خاطر وسایل ارتباطی جدید خطر پرت افتادگی از شرایط ایران اونطور که نسل‌های قبلی مهاجر را تهدید می‌کرد ما را تهدید نمی‌کنه. من در هر دو این گزاره‌ها تردید جدی دارم، در سال‌هایی که در ایران کار می‌کردم این شانس را داشتم که با بخش‌هایی از جامعه که با اینترنت و رسانه‌های جدید در تماس نیستند ارتباط داشته باشم و برای همین هم حداقل خودم فکر می‌کردم ‌فاصله بین بخش‌هایی از ایران که رسانه‌های اینترنتی نمایندگیشون می‌کنند با بخش‌هایی که هیچ‌کس نمایندگیش نمی‌کنه را بهتر درک می‌کردم. اما این روزها تمام منابع من از جامعه ایرانی شده منابع اینترنتی و رسانه‌ها، تمام تلاشم را می‌کنم که از منابع بیشتر و متنوع‌تری استفاده کنم، شاید از جهت‌‌دار بودن اطلاعات رسیده کم بشه اما اصل اشکال هنوز به جای خودش باقیست. برای همینه که دیگه به تحلیل‌های خودم از شرایط موجود خیلی مطمئن نیستم.

اینها را گفتم که بگم چرا از من و خیلی از ایرانی‌های دیگه خارج از کشور هیچ صدایی در نمیاد، اما از طرف دیگه در این شرایط عجیب و غریب و در این روزهای سخت که کسانی جدی جدی و آگاهانه جونشون را کف دستشون گذاشتند و رفتند در خیابان و حداقل حقشون را مطالبه میکنند و عده ای دیگه جدی جدی و آگاهانه تفنگ به روی مردم می‌کشند و خون می‌ریزند، ساکت نشستن و هیچ نگفتن و بی‌عملی به اندازه همون نشستن و فریاد لنگش کن زدن مشمئز کننده است. این روزها در بین ایرانی‌های خارج از کشور زیاد دیدم آدم‌هایی را که پای مانیتورهاشون اشک می‌ریزند و در فکر این هستند که غیر از اشک ریختن چه باید کرد و رفتار مسوولانه در قبال وقایع اخیر ایران چیه. آدم‌های زیادی را دیدم که زار زار گریه می‌کردند، آدم‌های زیادی را دیدم که ایدئولوژی‌ها و اختلاف‌های سی ساله را کنارگذاشتند تا در کنار کسانی که در ایران ایستاده‌اند بایستند. این جریان بوجود آمده در کنار تمام زشتی‌ها و پلیدی‌هاش این حسن را داشته که ایرانی‌ها را با هم همدل کرده، من نمی‌دونم این همدلی باقی خواهد ماند یا با کم شدن از جو احساسی روزهای اخیر از بین میره اما تا زمانی که هست باید ازش بیشترین بهره را برد. خیلی‌ها از هم می‌پرسند ما باید چه کنیم، شاید یکی از رفتارهای مسوولانه و مهربانانه‌‌ای که ما می‌تونیم در دنیای مجازی در قبال هم داشته باشیم نقد جدی و دوستانه تحلیل‌هایی است که به دلیل دسترسی نداشتن به اطلاعات ایده‌آل و کامل ارائه می‌کنیم.

همونطور که اول این نوشته گفتم از اظهار نظرکردن حذر دارم، نمی‌دونم وقتی در ایران نیستم و از روحیه مردم خبر ندارم حق دارم بگم که خیلی بیش از یکی دو ماه پیش امیدوار به آینده درازمدت ایران هستم یا نه. نمی‌دونم وقتی که در ایران نبودم و باطون نخوردم و جانم را خطر نکردم آیا این حق را دارم که بگم حتی اگر قرار بشه چهار ساله دیگه الف‌نون را تحمل کنیم اینکه برخلاف چهارسال پیش فردای انتخابات "تنها" اشک نریختیم و احساس تلخ تنهایی نکردیم بسیار باارزش بود. نمی‌دونم وقتی اونجا و بین مردمی نیستم که قراره درآن خفقان زندگی کنند حق دارم بگم هیچ جای افسردگی نیست که تا همین‌جاش هم شما پیروز بودید یا نه. اما این را می‌دونم که امروز احترام من برای جامعه‌ام و کشورم صدبار بیشتر از یک ماه پیش شده.

حمید هامون به چه کسی رای می‌دهد؟
یا دستی که رفت از یاد، دستی که داد بر باد


در سکانس پایانی فیلم هامون، در حالی که حمید هامون در آب غوطه وره، دستی از داخل قایق نجات به سمتش دراز میشه، دوربین چند لحظه ای روی این دست و تلألو نور آفتاب روی آب مکث داره و بعد حمید هامون این دست را میگیره و از غرق شدن نجات پیدا میکنه. دست نجات دهنده هم دست کسی نیست جز دست علی عابدینی یا همان مراد ِ هامون که از ابتدای فیلم همه جا را دنبالش گشته و پیداش نکرده. برای همین اشاره‌هاست که بعضی‌ها معتقدند علی عابدینی نمونه کلاسیک مفهوم ولی و شیخ و مراده که در فرهنگ ایرانی عمیقا ریشه داره و هر بار خودش را در قالبی جدیدی نشون میده. من این تعبیر را اول بار در نقدی که آوینی بر این فیلم نوشته دیدم، البته آوینی آنجا با این تعبیر مخالفه و از دست منتقدی که این فیلم را ولایتگرا خوانده وااسفا سرداده. مهدی جامی هم بعد از مرگ خسرو شکیبایی در نوشته‌ای به همین موضوع اشاره کرده بود (سعی می‌کنم لبنکش را پیدا کنم و بگذارم) و چه عجیبه که این فیلم حداقل ده سالی فیلم کلاسیک روشنفکری ایران بوده و حمید هامون الگوی روشنفکری اوایل دهه هفتاد ایران.

الغرض اینکه فرهنگ مریدی و مرادی، فرهنگ دنبال شیخ و ناجی و ولی گشتن در لایه‌های پنهان همه ما هست و جالبه که بعضی از نشانه‌ها و سمبل‌هاش آنقدر کلیشه و روزمره شده که حتی دیده هم نمی‌شند. نمونه‌اش همین سکانس ِ دراز شدن، کشیده شدن و به هم رسیدن دست‌های مرید و مراد که در فیلم هامون هست عینا در فیلم‌های مستند اول احمدی‌نژاد، موسوی و کروبی هم تکرار شده (من فیلم رضایی را ندیدم چه بسا که آنجا هم باشه). بهترین و تاثیرگذارترین نمونه‌اش در فیلم احمدی‌نژاده، حدود دقیقه 24 فیلم، جایی که استقبال مسلمانان دیگر کشورها از احمدی‌نژاد را نشان میده، دوربین از پشت سر موجی از دست‌ها را نشان میده که به سمت او دراز شده و همزمان صدای الله‌اکبر گفتن جمعیت و احمدی‌نژاد با هم ترکیب میشه و دست احمدی‌نژاد با بعضی دست‌ها در جمعیت گره می‌خوره. در همین فیلم و همچنین فیلم‌های کروبی و موسوی صحنه‌هایی از سفرهای استانی کاندیداها هست که کاندیدای مربوطه وسط تصویر و سوار بر خودروی روباز در حرکته و از همه طرف موجی از دست‌ها به آسمان بلند شده و کاندید مربوطه هم تا جایی که بتونه دستش را دراز میکنه و دست‌های نیاز را لمس میکنه.

کارگردان‌های این سه فیلم احتمالا ساعت‌ها فیلم را بازبینی کردند و به دنبال تاثیرگذارترین لحظاتش گشتند تا در فیلمی نیم ساعته که ثانیه به ثانیه‌اش ارزشمنده استفاده کنند و اینکه هر سه صحنه‌های مشابهی را انتخاب کردند جالبه و درخور توجه. اینکه هر سه کارگردان صحنه‌هایی را انتخاب کردند که رییس‌جمهور احتمالی در دریایی از دست‌های دراز شده به آسمان در حرکته و سعی میکنه تا جایی که امکان داره دست‌های بیشتری را بگیره و به این احساسات جواب بده شاید برآمده از ناخودآگاه کارگردان باشه اما تصادفی نیست. همانطور که شباهت این دست‌ها و دست‌گرفتن‌ها به صحنه پایانی فیلم هامون هم تصادفی نیست. ایکاش کسانی این شباهت‌ها را تحلیل می‌کردند.

دیشب پس از خواب از وضع ناگوار مملکت بر خود پیچیده با خود در جنگ بودم که مرد حسابی به تو چه که مشتی از اراذل مملکت ظالمند و چندین ملیون مظلوم. آنانکه با همه کثرت و جمعیت در رفع ظلم از خودشان اتفاق نمی‌کنند، تو را چه رسیده که یکه و تنها از صدمات و تعدیاتی که همه روزه بر آنان وارد می‌آید خود را پریشان و شیرینی حیات را بر خود تلخ داری و شب و روز در آرزو و حسرت دیدن ترقیات وطن و سعادت ملک و ملت و انتظام امور مملکت و آسایش رعیت و تعمیم عدالت عمر خود را به اندوه و کدورت به پایان آری؟ به تو چه مردکه دیوانه!

در پایان اندیشه خوابم ربود. در خواب دیدم در خیابان ناصریه پیرمرد ریش سفید و ژولیده موی و پریشان احوالی با اعتدال قامت و تناسب اعضا، که لباس‌های فاخره در برداشت نمایان شد و جوانی دست او را گرفته است. پیر در نهایت هراسانی با جوان صحبت کنان راه می‌رفت و هر لحظه به اطراف خود نگران بود. ناگاه از یک طرف شورش عظیمی برپا شد. گروهی از بازاریان و مردمان بی سر و پا و اراذل اطراف پیرمرد را گرفته هر یک چیزی از او به غارت می‌ربودند. برخی بوجودش نیز صدمه رسانیده و به سر و صورتش زخم می‌زدند و بعضی دست و پا اندامش را پاره پاره کرده، گروهی جواهرات جامه‌اش را به غارت می‌گرفتند. تا اینکه او را از همه چیزی برهنه ساخته نیمه جان به گوشه‌ای انداختند. بیچاره با کمال ضعف و ناتوانی به آواز حزین فریاد می‌کرد که ای فرزندان ناخلف و ای نمک‌خواران حق ناشناس و بی‌معرفت گناه من چیست که بدین خواری در خاکم می‌کشید؟ در کیفر کدامین خطا بدین عقوبت سختم گرفتار می‌دارید؟ و از شدت صدمات وارده ضعف بوجودش مستولی شده گریه کنان از پای درافتاد.

چند نفر از دور و نزدیک به آواز بلند آن جوان را مخاطب داشته می‌گفتند: آخر تو مگر نه مسلمانی، از این بیچاره افتاده دستگیری کن، آبی به رویش بزن، دشمنان را از طرف او بران. آن پیرمرد پریشان روزگار به همان حالت بیخودی افتاده، جوان نیز هر دم به یکی متوسل گشته، هر لحظه از کسی یاری می‌خواست. چه کند؟ الغریق یتشبث بکل حشیش، ولی از هیچ‌کس یاری و حمایت نمی‌دید. یکی می‌آمد که زخمش را مرهم نهد زخمی دیگرش می‌زد. دیگری می‌رسید که جامه‌اش رفو سازد چون نزدیکتر می‌شد پیراهن از تنش می‌کشید. از دهشت این حال نزدیک بود روح از بدن من پرواز کند. با خود می‌گفتم خدایا این چه هنگامه است و این پیرمرد مظلوم چیست؟ گفت مگر نمی‌شناسی؟ گفتم نه! گفت نامش "ایران خان" است. آن غارت‌گران همه فرزندان او هستند که به واسطه عدم اطاعت و نافرمانی پدر که ناشی از عدم تربیت است از دولت و مکنت و افتخار و عزت محروم مانده اکنون که همه ثروت و سامان پدر را تمام کرده املاکش را بر باد داده‌اند کارشان به دزدی و راهزنی کشیده. چنانکه می‌بینی پدر را بدین روز تیره نشانده از حیاتش نومید ساخته‌اند.

حاج زین العابدین مراغه‌ای
سیاحت نامه ابراهیم بیک
1903


بله آقا حق با شماست، موسوی حزب اللهی است و مفتخر به این داستان.
بله قربان متوجه هستم که ایشون هم از سال 67 تا حالا راجع به اعدامها سکوت کردند.
بله آقا بله ایشون به راه امامی بودنشون هم افتخار میکنند.
بله قربان بنده هم متوجه هستم ایشون نسبت به آقا ابراز ارادت کردند.
بله آقا حق با شماست بنده هم ایشون را نماینده افکار خودم نمیدونم.

ولی قربان جسارتا عرض شود که این فقیر برخلاف شما معتقد نیست که اتاق فکر پیچیده و عظیمی پشت این نظام مقدس وجود داره که نشسته طرح و برنامه میریزه تا یک روز خاتمی را از قوطی دربیاره و یک روز احمدی نژاد را، معتقد نیست خاتمی با احمدی نژاد هیچ فرقی نداره چون خودش به چشم خودش دیده که فرق داره.
نه قربان با عرض معذرت بنده با شما موافق نیستم که جمهوری اسلامی و احمدی نژاد چیزهای عجیب و غریبی هستند که معلوم نیست یکی سی سال پیش و یکی چهار سال پیش از کجا در آمدند و مثل بختک روی سرزمین
گل و بلبل ما افتادند. موافق نیستم که ایران ما جای بهتری بود برای زندگی که به قول شما این پدرسوخته ها از ما دریغش کردند، موافق نیستم که دموکراسی و عدالت و گل و بلبل که همه ارث پدری ما هستند و حق مسلممون پشت در منتظرند و اینها هستند که راهش را سد کردند.
میدونید قربان اختلاف ما اصلا از همین ارث پدری شروع میشه، از جایی که شما میفرمایید مثل بختک روی ما افتادند و توجه نمیفرمایید احمدی نژادی فقط بروز امروزی یک جریان تاریخیه و یک شبه سبز نشده، تفکری که قرنها وجود داشته و در رقابت با جریان های دیگه و بسته به قوت و ضعف رقبا گاهی بالا و گاهی پایین رفته وحالا هم در اوج قدرته. یکی از جریانهای رقیب هم که اتفاقا رگ و ریشه اونهم در تاریخ پیدا میشه جریانیه که معتقد به انسان محوری و عقلانیته و آرزو داره روزی بر سرزمین ما حاکم بشند و گمان میکنم شما هم خودتون را متعلق به این جریان میدونید، اما لابد تایید میفرمایید که این جریان هرگز نتونسته تفکر غالب در این سرزمین بشه. میبینید آقا، دعوا دعوای تاریخی دو (چند) جریان فکری است، مثل دو (چند) جبهه هوای گرم وسرد که مدام به هم فشار میدهند و سعی میکنند همدیگه را پس بزنند، نه راه حل فوری داره و نه توهم و انکار وجود رقیب (مثل این توهم که ما شایسته حکومتی متفاوت با آنچه امروز داریم هستیم) دردی را دوا میکنه. اگر واقعا فکر میکنید تسلط جریانی بهتره یا معتقدید تسلط جریان دیگری خطرناکه باید بایستید سرجاتون و ناامید نشید.
پرسیده بودید چرا میخواهم رای بدم و به کنایه عتاب فرموده بودید که تا احمقهایی هستند که هنوز رای میدند و نمیفهمند که هر که را بخواهند از صندوق در میاورند وضع ما بهتر از این نمیشه. این داستان از آن روی کردم که عرض کنم؛
به نظرم باید رای داد و امسال باید خیلی هم جدی دیگران را به رای دادن تشویق کرد چون واقعا فکر میکنم که احمدی نژاد نماینده صادق جریانی است که اولا عقلانیت را انکار میکنه و ثانیا برای رسیدن به ایده آلها و آرمانهاش (صرف نظر از اینکه این آرمانها چه هستند) حاضره قانون و اخلاق را زیرپا بگذاره و به نظر من تداوم حکومت چنین جریانی از هر چیز دیگه خطرناکتره. بله با داستان تقلب، خرید و فروش رای، ساماندهی آرا و ... هم آشنا هستم. اما در عین حال یادم هم هست که ما درباره انتخابات فرانسه صحبت نمیکنیم، یادم هست که همه اینها مکانیزمهای کارکرد همان جریانهای تاریخی هستند و جزء قواعد بازی در این سرزمین. کنایه حماقت هم که جدی گرفتنی نبود.
و در آخر پرسیده بودید آیا امیدوارم، چرا دروغ قربان، نه نیستم. امیدوار نیستم، آشفته ام و بیش از آن ترسیده. از رای آوردن دوباره احمدی نژاد میترسم. نه به خاطر اینکه او چهارسال دیگه هم رییس جمهور خواهد بود، نه این دلیل ترس من نیست. چهارسال پیش فردای انتخابات مرحله اول دوستی را دیدم از طرفداران معین، برآشفته، سرخورده و غمگین. افسوسش به خاطر رای نیاوردن معین نبود. اما ناباورانه میپرسید: "علی، یعنی ما در این مملکت فقط دو میلیون نفریم؟ " میترسم که فردای انتخابات بفهمیم چقدر تنهاییم.

چرا این‌روزها از من خبری نیست؟ به یک دلیل ساده، چون حرفی برای گفتن ندارم. نه که حرف‌های زدنی تمام شده باشه و یا دنیا از چندماه پیش به این طرف تغییری کرده باشه که دیگه نشه یا نخوام در موردش چیزی بگم یا بنویسم، داستان این‌ها نیست. درونی‌تره، احساس می‌کنم دیگه کاملا گم شدم، چند سالی هست که دارم دور خودم می‌چرخم و به در و دیوار می‌زنم، حداقل در ذهن خودم، هیچ‌وقت هم ناراضی نبودم. حالا هم ناراضی نیستم اما واقعا احساس آدمی را دارم که گم شده، به همه چیز شک دارم، فرق خوب/بد، زشت/زیبا، درست/غلط، واقعا و بدون ادا درآوردن،‌ برام مبهم شده و قضاوت در مورد مصداق‌هاش تقریبا غیرممکن. برای هیچ چیز معیاری ندارم و این آشفته‌ام می‌کنه چونکه تصمیم‌گرفتن و انتخاب کردن اجتناب‌ناپذیره و آدمی که به همه چیز شک کرده نمی‌تونه تصمیمی بگیره. حساسیتم به دنیای اطرافم ذره‌ای کم نشده اما این روزها فقط ناظرم، دوست ندارم اظهارنظری بکنم، شاید بهتر بود همین دو پست پیش را هم نمی‌گذاشتم اینجا. آدمی که نمی‌دونه خودش کجای کار ایستاده را چه به اظهار نظر درباره دیگران.
دوست‌ داشتم می‌شد مثل دانای‌کل کتاب داستان‌ها از بالا به خودم نگاه می‌کردم، کمی از خودم فاصله می‌گرفتم از بالا نگاه می‌کردم می‌دیدم کجای کارم، توی طیف آدم‌ها کجا قرار گرفتم، روابطم با آدم‌ها چقدر سالمه، آیا دارم از کسی یا چیزی سواستفاده می‌کنم یا که برعکسش؟ آدم رذلیم؟ خوبم؟ آدم خوب اصلا یعنی چی؟ گرفتی ما را. خلاصه کاش می‌شد کمی از خودم بودن مرخصی می‌گرفتم، می‌رفتم می‌نشستم سر ِیک بلندی به خودم از بالا نگاه می‌کردم.
همه این‌ها که گفتم اصلا به این معنی نیست که غمگینم یا افسرده‌ام یا هر چیز دیگه. نه، اتفاقا اوضاع عمومی زندگیم از هر موقع دیگه در این دو سال و اندی گذشته بهتره. اما آشفته‌ام، ذهنم آشفته‌ است.
شاید ادامه داشته باشه شاید هم نه.

بد و گود و بد نوشته:

به یک کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری چه ربطی دارد که یک نویسنده در بروکسل چه می‌نویسد و چه جوری می‌نویسد و درباره‌ی کی می‌نویسد؟ مقام زن چه ربطی به میرحسین دارد؟ مگر او، وکیل مدافع زنان است؟ اگر به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری‌،انقدر احساس مسئولیت می‌کند که از نوشته‌ی یک نویسنده‌ی ساکن بروکسل ناراحت می‌شود، بهتر است چیزی هم از توهین به زنان در همین جغرافیا بگوید. اما از من می‌پرسید، زن و مقام و توهین همه در حاشیه هستند. بحث فضولی در میان است. نویسنده هر چه دوست داشته باشد، باید بنویسد. به هیچ میرحسینی هم ربطی ندارد. واقعن فرق میرحسین آن‌وقت با صفار چیست که دوباره یقه گل‌شیفته و میترا حجار را گرفته؟ واقعن به صفار چه ربطی دارد که میترا حجار در چه فضایی زنده‌گی می‌کرده یا می‌کند؟ یا این‌که من این‌جا چه چیزی می‌نویسم؟ حرف‌م را تصحیح می‌کنم. به صفار حتمن این چیزها ربط دارد. او، وزیر ارشاد است و قدرت دارد و می‌تواند گل‌شیفته و میترا و من- یعنی ما سه نفر - را با هم له کند. اما میرحسین این وسط حرف حساب‌ش چیست؟ این آغاز باز کردن راه، برای حکم ارتداد دادن برای نویسنده‌گان نیست؟ وقتی کاندیدای ریاست جمهوری آن هم در حد میرحسین، بیانیه‌ی رسمی می‌دهد و در کاغذهای پیش‌روی یک نویسنده‌ی ساکن بروکسل فضولی می‌کند، واقعن رهبر حق ندارد حکم ارتداد هر نویسنده‌ای را که دوست دارد، صادر کند و یک‌سری هم حق ندارند، پی‌گیر اجرای حکم باشند؟ به نظر من که حق دارند و بیانیه‌ی میرحسین آغاز راه است. فقط فکر کنید که میرحسین رئیس‌جمهور بشود؛ لابد روز و شب نوشته‌های نویسنده‌های داخل و خارج ایران را مطالعه می‌کند و هی بیانیه صادر می‌کند و به اسم تبیین اخلاق‌، گلوی این و آن را فشار می‌دهد.


خرداد هشتاد و چهار بود، من تردید داشتم که آیا باید در انتخابات آن سال با آن شرایط شرکت کنم یا نه. من هم مثل خیلی‌های دیگه فکر می‌کردم (و هنوزهم فکر می‌کنم) اصلاح‌طلب‌ها در هشت سالی که قدرت داشتند خیلی از کارهایی را که باید می‌کردند نکردند و همینطور متقاعد شده بودم که بخش بزرگی از کسانی که به نام اصلاح‌طلبان درون حکومت شناخته می‌شدند فرق زیادی با گروه مخالفشون نداشتند و نوع نگاهشون به روابط قدرت-ملت همان نگاه سنتی مخالفانشونه.

اما در نهایت چندروزی به انتخابات مانده بود که بالاخره تصمیم گرفتم باید رای داد، چراکه به نظرم آلترناتیو تحریم نه عملی بود و نه سودش بیش از ضررش بود. از طرف دیگه با این دید متوهمی هم که گاهی ما نسبت به خودمون داریم و گمان می‌کنیم لایق حکومتی بسیار بسیار بهتر از چیزی که داریم هستیم اما این آدم بدهای داستان نمی‌گذارند به چنین حکومتی برسیم مشکل داشتم، همان روزها همین‌جا نوشته بودم؛
" من هنوز هم ‌‌دليلی برای شرکت در انتخابات ندارم، هنوز هم معتقدم مشارکتی‌ها جز حرف‌های قشنگ‌زدن و فکرنکردن به اينکه چطور، حرفی برای گفتن ندارند. وقتی می‌بينم معين حرف از ارائه تفسير جديد از قانون اساسی و محدود کردن اختيارات رهبری می‌زنه اون هم از درون حاکميت و در روند قانونی، شک می‌کنم اين مرد تا حالا قانون‌اساسی را خونده باشه. شايد نديده اونجا صراحتا نوشته شده که اصل ولايت‌فقيه تا زمان ظهور غيرقابل تغيير است. نمی‌دونم چطور می‌شه مطلق را نسبی تفسير کرد و چطور می‌شه مشروعيت حکومت از جانب خداست را تفسير کرد مشروعيت از جانبه ملته...
اما با اين وجود وقتی قيافه نسل سومی‌هايی را می‌بينم که هدبند هاشمی می‌بندند و نمی‌پرسند چرا؟ وقتی عکس دخترهای ستاد معين را می‌بينم که با اتوبوس کرايه‌ای مشارکت می‌رند پشت در استاديوم آزادی و مطالبه حق می‌کنند و از مشارکت نمی‌پرسند در تمام هفت سال گذشته در آزادی مسابقه فوتبال نبود؟ يا شما اتوبوس نداشتيد که الان ياد حق ورود به استاديوم برای ما شديد؟ وقتی می‌شنوم ملی-‌مذهبی‌ها و نهضت آزادی که مثلا از سال 32 تا حالا سابقه کار حزبی و تشکيلاتی دارند برای حمايت يا عدم حمايت در دقيقه نود انفرادی تصميم می‌گيرند، وقتی می‌بينم ملت انتخابات را تحريم می‌کنند چون تلويزيون‌های لس‌آنجلس خواستند نه به خاطر اينکه چهارتا مقاله تحليلی درباره‌اش خوندند، فکر می‌کنم برای اين مملکت افق روشنی متصور نيست که حالا نگران باشيم حرکت لاک‌پشتی معين و دوستانش ما را از رسيدن به اون عقب بندازه، اگر ملت آگاهی بوديم که تنها مشکلمون گرفتاری در دست يک نظام ديکتاتور اصلاح‌ناپذير بود. يا به عبارتی اگه ما زيبای‌خفته‌ای بوديم اسير آقايان ديو، قطعا در عدم شرکت در انتخابات و سعی برای به هم ريختن خانه ديو ترديد نمی‌کردم. چهار سال پيش گمان می‌کردم حاکميت ايران عقب افتاده‌تر از مردمه و برای همين هم بايد به هر نحوی شده از شرش راحت شد. اما حالا در اين مساله شک دارم، حالا فکر می‌کنم مشکل اصلا تغييرناپذيری قالب موجود نيست که با به هم‌خوردن قالب مشکلی حل بشه..."

با همه این استدلال‌ها به این نتیجه رسیدم که باید قبول کرد که راه حل فوری‌ای وجود نداره، باید ایستاد و حتی اگر با سرعت لاک‌پشتی به سمت بهتر شدن حرکت کرد. (تازه اون‌موقع حتی فکر نمی‌کردیم این شازده رییس‌جمهمور بعدی ماست) یادمه آن روزها به دوستی گفتم من به معین رای می‌دم، اما ای‌کاش می‌شد پشت برگه رای پیغامی هم برای مشارکت ‌نوشت و گفت که این رای را که از درد ناچاریست به حساب محبوبیتشون نگذارند و اون دوست جواب داد اگر می‌شد پشت برگ رای پیغامی نوشت، حرف برای زدن بیش از این چیز‌هاست.

شب قبل از انتخابات، با تعدادی از دوستانم قرار گذاشته بودیم که برای تولد من در رستورانی دور هم جمع بشیم، با دو سه نفر از بچه‌ها سر میرداماد روبروی مجتمع اسکان منتظر بودیم که بقیه هم برسند. از قضا پدر و دختری هم در همین محل منتظر چیزی ایستاده بودند. پدر روزنامه اقبال همان روز را در دست داشت که تیتر زده بود " فردا رییس‌جمهور معین می‌شود". ایهام همین تیتر سر گفتگوی ما را باز کرد. پدر از ما پرسید شما که نسل جوان هستید به کی رای می‌دید و دوستان من جواب دادند که در انتخابات شرکت نمی‌کنند. آقای پدر و دختر نوجوانش هر دو به شدت طرفدار رای دادن بودند و بحث بین آنها و دوستان من بالا گرفت، پدر و دختر از خوبی‌های دوران خاتمی می‌گفتند و دوستان من از کاستی‌هاش و هرکدام از نظر خودش برای شرکت یا عدم شرکت دفاع می‌کرد، من فقط شنونده بودم. نیم‌ساعتی از بحث گذشته بود، دوستم که می‌دونست من هم قصد رای دادن دارم از من پرسید، دوران خاتمی چه ثمری داشت و چه فرقی ایجاد شد که تو فکر می‌کنی باید ادامه داشته باشه؟ و جواب من این بود که هشت سال پیش من و تو و بیست‌میلیون آدم دیگه رفتیم به خاتمی رای دادیم که ناطق‌نوری رای نیاره، نپرسیدیم چرا، فقط کیلویی رای دادیم تا ناطق را کنف کنیم، نه از برنامه‌اش پرسیدیم و نه حتی بیشترمون می‌دونستیم جامعه‌مدنی‌ای که می‌گه یعنی چه، حالا هشت سال از اون روز گذشته، و تویی که نمی‌خوای رای بدی و این آقا و دخترش که هم سن هشت‌ سال پیش ماست الان نیم ساعته ایستادید و جروبحث می‌کنید که آیا باید رای داد یا نداد، تو می‌گی من دیگه کیلویی رای نمی‌دم، این ‌آقا هم می‌گه من از حق رای دادنم نمی‌گذرم، به نظر من همین جروبحث شما اثر دوران هشت ساله خاتمی است.

من اون‌شب واقعا فکر می‌کردم دوران خاتمی باعث رشد سیاسی قابل توجهی در ایران شد و این را دستاورد مهم دولت خاتمی می‌دونستم. بماند که نتیجه‌ی اون انتخابات نشون داد چقدر این رشد ناهمگن بود و چقدر چنین رشد ناهمگنی آسیب‌پذیره، اما هنوز هم فکر می‌کنم کار بزرگی بود و هنوز هم فکرمی‌کنم اعتبارش به دولت خاتمی می‌رسه. جامعه مدنی در ایران سابقه چندانی نداره، حداکثر صد ساله که این مفهوم به ایران وارد شده و هنوز هم اکثریت ملت ایران لزوم وجودش را درک نکردند. شاید خیلی از ما بنا به ایدئولوژیمون دلمون خنک بشه اگر کسی مثلا شاه یا جمهوری‌اسلامی یا خاتمی یا حتی آمریکا را برای عدم وجود جامعه مدنی متهم کنیم و مسوول بدونیم. اما باید قبول کنیم که در تاریخمون چنین چیزی نداشتیم و بلدش هم نیستیم. آنچه هم که وجود داشت در دهه شصت به اغما فرورفته بود. همین‌که دولتی در دهه هفتاد سرکار آمد که لزوم بیدارکردن و تقویت این جامعه مدنی را می‌فهمید قدم بزرگی بود. من الان دو ساله که در ایران نیستم. اظهارنظر کردن از فاصله دور هم معمولا منجر به پرت و پلا گفتن می‌شه. امیدوارم این حرفی که می‌زنم خیلی پرت و پلا نباشه، اما حداقل از این راه دور به نظر می‌رسه که باوجود تمام سخت‌گیری‌هایی که در این چهارسال شده توسعه‌ی دوران خاتمی خیلی برگشت‌پذیر نبوده.

با وجود همه این حرف‌ها تکرار خاتمی دهه هفتاد اشتباه بزرگی است، خاتمی دهه هفتاد نیاز دهه هفتاد را شناخته بود و برای همین هم جواب نصف و نیمه‌ای که به این نیاز داد او را محبوب طبقه متوسط جامعه شهرنشین کرد. خاتمی و اطرافیانش این بار باید نیاز دهه هشتاد را پیدا کنند و بهش جواب بدند و در ضمن باید یادشون باشه ایران فقط طبقه متوسط شهرنشین نیست (یکی از دلایلی که من گمان می‌کنم حزب مشارکت بسیار نادان و بی‌برنامه است همینه که در انتخابات قبلی اصلا فراموش کرده بودند ایران فقط تهران، و تازه آن هم لیسانس به بالاهاش نیست). شناخت به موقع این نیاز هم کار خیلی ساده‌ای نیست، از نشانه‌هایی که در انتخابات قبلی آشکار شد عده‌ای معتقدند بهبود شرایط اقتصادی نیاز امروز جامعه ماست. شکی نیست که این اولین چیزی است که آدم از نتایج انتخابات قبل دستگیرش می‌شه، اما شاید لایه‌های پنهان‌تر و تعیین کننده‌تری هم وجود داشته باشه. اگر عمری بود و چنین خاتمی‌ای در انتخابات حاضر، من حتما به او رای خواهم داد. البته اگر بشه اینجا رای داد.

شاید ادامه داشته باشد...

لذتی به نام ویکی‌پدیا

من اصولا آدم محافظه‌کاری هستم، از نشانه‌هاش هم یکی اینکه معمولا در برابر شروع هرکار جدبدی و یا استفاده از هر تکنولوژی جدیدی مقاومت می‌کنم، منفی‌بافی می‌کنم و نقاط ضعفش هم همیشه بیش و پیش از نقاط قوتش به نظرم میاد. حالا بماند که مدت‌هاست دارم سعی می‌کنم خودم را تعدیل کنم اما بالاخره هنوز هم همینطورم.
پدیده ویکی‌پدیا فارسی هم برای من از این قاعده مستثی نبود، یکی از دوستان خوب من که دو سالی هست خیلی جدی و مصممه که هروقت دست داد چیزی به ویکی‌پدیای فارسی اضافه کنه یا غلطی را اصلاح کنه چند ماهی بود که سعی می‌کرد من را متقاعد کنه که من هم چنین کنم و من هربار کلی استدلال در رد این درخواست می‌کردم. نه به آینده ویکی‌پدیای فارسی خوشبین بودم و نه کاملا متقاعد شده بودم که در نهایت سود این‌کار برای مجموعه فارسی زبان به وقت و انرژی صرف شده براش می‌ارزه.
بالاخره از اواسط تابستان قبل تا حدی متقاعد شدم و من هم شروع کردم به دست بردن گاه گاه در ویکی‌پدیا و آهسته آهسته این شد تفریح مورد علاقه من. حالا یکی از لذت‌های من شده اینکه گاهی می‌بینم صفحه‌ای را که چندماه پیش من شروع کردم و یا چندسطری بهش اضافه کردم آدم دیگری که نمی‌شناسمش پی‌گرفته و بهترش کرده، خوبی این لذت هم در اینه که وقتی سراغت میاد که انتظارش را نداری. یکی دو بار هم پیش آمد که کارکردن روی یک مدخل ویکی‌پدیا شد رفت و برگشت بین من و یک نفر دیگه. من چیزی اضافه می‌کردم و چند ساعت بعد می‌دیدم که کاربر دیگری توضیحی به کار من اضافه کرده و بهترش کرده، این رفت و برگشت دو سه روزی بین ما ادامه داشت. از او بی‌خبرم اما برای من که کار بسیار کیف‌ناکی بود. خلاصه و الغرض اینکه این ویکی‌پدیا پروژه جالبی است که میشه درش هم لذت کار گروهی و کار فردی را با هم چشید و هم امید داشت که سودی برای کس دیگری داشته باشه. شما هم تجربه کنید ضرر نمی‌کنید (مگر اینکه معتادش بشید، در این‌صورت ضرر هم می‌کنید)

مسلمان شدن غازان که رویداد مهمی در تاریخ ایران و اسلام بود در چهارم شعبان سال 694 قمری در مراتع کوهستانی در لاربر فراز البرز اتفاق افتاد. وی پس از آنکه غسل کرد به کوشکی که در گذشته پدرش به آنجا آمد و شد می‌کرد وارد گردید و به تلقین شیخ صدر‌الدین ابراهیم حموی چندین بار کلمه توحید بر زبان راند. امرای غازان نیز به تبعیت از وی اسلام پذیرفتند و اندکی بعد که که ماه رمضان فرا رسید، آنان همراه با مشایخ و ائمه برای نخستین بار فرایض دین جدیدشان را به جا آوردند و روزه گرفتند. چون ماه روزه سرآمد، غازان به عنوان فرمانده‌ی مسلمان ِ سپاهی مسلمان رهسپار برانداختن آخرین پادشاه غیرمسلمان ایران گردید.
پیشروی غازان به‌سوی غرب بیشتر ماهیت یک حرکت پیروزمندانه را داشت تا یک سفر جنگی؛ وی پیش از عزیمت، از فرستاده خود‌ ِ بایدو اطلاع یافت که در اردوی ایلخان از او حمایت می‌شود و در هر منزل از سفرش به نشان تازه‌ای از این حمایت برمی‌خورد. [...] غازان در بیست و سوم ذی‌قعده به دروازه تبریز رسید. با ورود وی به دارالملک تبریز نخستین فرمان دولت اسلامی جدید به اجرا گذاشته شد...

(جی.‌آ.بویل، تاریخ ایران کمبریج، جلد پنجم از آمدن سلجوقیان تا فروپاشی دولت ایلخانان، انتشارات امیرکبیر، صفحه 356)

قدیم‌تر کورش علیانی در وبلاگش از چیزی نوشته بود که اسمش را گذاشته بود "غلبه ادبیات" (نوشته اولی و دومی). یک جایی از نوشته‌اش گفته بود:

"فلیکر جایی است برای عکس گذاشتن. وبلاگ نیست. دیوان شعر نیست. انجمن ادبی نیست. شب شعر نیست. اما برای ما هست. از میراث شکوه‌مند زبان فارسی استفاده می‌کنیم و اسم عکس‌هامان را شاعرانه می‌گذاریم. درباره‌ی عکس دیگران نظرهای شاعرانه می‌نویسیم و گاهی دو سه بیتی از حافظ یا سعدی یا صائب یا بیدل یا ده پانزده سطری از شعری از فروغ یا اخوان یا شاملو یا شخص شخیص خودمان را پای عکسی می‌نویسیم.
دیگران که از این میراث بی‌بهره‌اند چه می‌کنند؟ ساده است. بیش از ما به عکس توجه می‌کنند. به قاب. به موضوع. به نور. به رنگ. به کار با نرم‌افزار. و کم و بیش از عکاسی چیزی یاد می‌گیرند."
+
"بله. من و تو هر جا که هستیم، زبان دُرَربار فارسی و میراث شکوه‌مندش دست از سرمان برنمی‌دارد و نمی‌گذارد کار خودمان را بکنیم و به جهان خودمان بپردازیم. کوه‌ها همه برای ما سرشان را به فلک کشیده‌اند حتا اگر دویست و پنجاه متر از دریا بالاتر باشند و رودخانه‌ها همه زلال اند حتا اگر پر از گل باشند و بوی لجن و پس‌آب صنعتی بدهند و امّاها همه بعد از مبتدا می‌آیند.
این غلبه‌ی ادبیات (به معنای یاکوبسنی آن) بر زبان و در نتیجه به فکر و زندگی است که در نهایت به نابودی یا تضعیف هر توان بشری و حتا خود ادبیات می‌انجامد."

حالا چه شد که بعد از یک‌ سال یاد این نوشته‌اش افتادم و گشتم و گشتم تا پیداش کردم؟ شما هم اول این بیانیه فدراسیون فوتبال را بخوانید، بعد هم یکبار دیگه نوشته کامل کورش را بخوانید و خود ببینید چرا.

" 23 بهمن فوتبال ايرانی در چنبره آزموني دشوار، ديگر بار سکوت سنگين درون خود را به گوشه يی وامي نهد تا که گامی با يکديگر برداريم به پيش. گامي که چون نقبی ژرف، شور بی پايان فوتبال را به دل‌های ما پيوند می‌زند تا ما را از ميان پرخاشگری‌ها و گره افکنی‌ها، از ميان ترديدها و پرواها و از ميان کنايه‌ها و سياه نمايي‌ها به روشني هدايت کند.
آنجا که دست به دست هم کاري کنيم «کارستان». آنجا که يادمان نرود روزی افسون خواب خمارخيزی مانديم و در خانه خفتيم تا همين «کره‌يی‌ها» به نيرنگ نغمه‌يی ناچيز، به هياهوی ساختگی اندک، آرزوهاي المپيکی ما را به باد تباهی بسپارند. بی هيچ واهمه‌يی چه سخت بود، يادمان و يادتان هست. ... و ما اکنون در رويارويی «شش امتيازی» با کر‌ه‌يی‌ها، پندارمان کدام است؟ جز اين است که بايد با دست هايی که پيوسته‌اند و دل‌هايی که همبسته در لابه لای ارژنگ تاريخی روزگاران همبستگی هامان نقش خوش رنگ ديگری بنگاريم. جز اين است که بايد مهربانانه برای قهرمانان‌مان «چراغي ببريم و دريچه‌یی که از روزنه روشنان آن سوسوی پيروزی را بنگرند». بيست و سه بهمن، «ورزشگاه آزادی» چشم به راه ماست که لرزه بر استخوان‌های رقيبی ديرينه درافکنيم، بيست و سه بهمن، «ورزشگاه آزادی» چشم به راه ماست که بر فراز رنگ ها پرواز کنيم و نوای روح انگيز «چو ايران نباشد، تن من مباد» را بسراييم. 23 بهمن، «ورزشگاه آزادی» چشم به راه ماست که کاری کنيم."

از بعضی عبارت‌های بی‌معنی مثل سکوت سنگین درون فوتبال ایرانی آن هم درست در میان پرخاشگری‌ها که بگذریم. کل دو پاراگراف بالا قراره بگه؛ آآآی‌ مردم، لطفا فلان روز بیایید ورزشگاه چون این بازی مهمه و نباید مثل بار قبل جلوی کره کم بیاریم.

این روزها



.
دو سال گذشت از عمری که دو سالش گذشت و حتی حرف جدیدی هم برای گفتن ندارم. همان قبلی‌ها هنوز هم درستند؛ سال 0 و سال 1
.


تصور کنید تا چند ساعت دیگه امتحان دارید، روز قبل که از قضا تعطیل هم بوده را به هوای اینکه امتحان بعدازظهره به یللی تللی گذراندید. امروز از صبح وسط اتاق نشستید و بین ورق‌ها و کتا‌ب‌ها‌ غوص و غور می‌کنید، آقایان علما و دانشمندان از بسل و ریچارد و دوپوئی و بقیه هرکدام یکی یک معادله دست‌شون گرفته‌اند، شما را دوره کرده‌اند و به ریش شما می‌خندند. شما هم قصد کوتاه آمدن ندارید و دارید یکی تو سر خودتون و یکی توی سر آقایان علما و دانشمندان می‌زنید که ناگهان صدای زنگِ در بسانِ سورِ اسرافیل شما را از جا می‌پراند، با هزار کلک و من بمیرم تو بمیری خودتون را از دست آقایان علما بیرون می‌کشید، از پله‌ها پایین می‌روید و در را باز می‌کنید.
پیرمردی نورانی با چشمانی آبی روشن، موهایی یک‌دست سفید و کم‌پشت که به دقت شانه شده‌اند، پالتوی بلند سرمه‌ای رنگی بر تن که دگمه‌هاش به جز یکی دوتای پایبنی همه بسته‌شده‌اند و شالی کِرِم رنگ که دو سرش زیر یقه‌ پالتوست و فقط یک نوار باریکش از پشت گردن مرد نورانی در برابر سوز سرما محافظت می‌کنه دستش را به مهربانی به سمت شما دراز می‌کنه و احوال‌پرسی گرم و طولانی‌ای می‌کنه که تو گویی دوست مرحوم پدر شما بوده. در همین حال صدای همهمه آقایان علما و دانشمندان که بالای پله‌ها جمع شدند و حالا خیلی راحت‌تر دارند با هم گپ می‌زنند و از بی‌سوادی شما برای هم می‌گویند و می‌خندند به گوشتون می‌رسه. مرد نورانی از شما تشکر می‌کنه که لطف کردید و از پله‌ها پایین آمدید، شما یاد قیافه‌های عبوس و متکبر بالای پله‌ها می‌افتید، اشک در چشم‌هاتون حلقه می‌زنه و دوست دارید خودتون را در آغوش پیرمرد بندازید و زار زار گریه کنید اما یاد امتحان بعد از ظهر می‌افتید، خودتون را جمع و جور می‌کنید و دنبال جمله‌ای می‌گردید که به محترمانه‌ترین شکل ممکن بپرسید خوب حالا امرتون؟
مرد نورانی می‌گه من امروز خبر‌های خوشی برای شما آوردم، تعجب می‌کنید، کمی هم مضطرب می‌شید. یاد خبرهای خوبی می‌افتید که در همه‌جای دنیا زمان جنگ‌ها مردان نورانی برای خانواده‌ها می‌برند، اما شما که کسی را در جنگی نداشته‌اید. مثل همیشه وقتی که تعجب می‌کنید یکی از ابروهاتون بالا می‌پره، منتظرید او ادامه بده، پیرمرد با حرکتی نرم و آهسته چند ورق کوچک را که در دست چپش داره جابجا می‌کنه و ناگهان در حرکتی ژانگولر وار کتاب نسبتا بزرگی از بین ورق‌های کوچک بیرون میاد و با هیجان می‌گه خبر خوش شما در کتاب مقدس آمده. شما تازه می‌فهمید که در چه دامی افتادید. پیرمرد شروع به حرف زدن می‌کنه، هنوز گفتن اخبار را شروع نکرده و داره توضیح می‌ده که چرا خبرهاش اینقدر مهم هستند. شما یاد امتحانتون می‌افتید، دلشوره می‌گیرید، فکر می‌کنید چطور باید این مکالمه را تمام کنید و در یک اشتباه استراتژیک به پیرمرد می‌گویید شما اصلا مسیحی نیستید، بر خلاف انتظار شما نور اشتیاق را درست مثل برق چشم شیپورچی در کارتون پسر شجاع در چشم مرد نورانی می‌بینید و تازه اینجاست که می‌فهمید این بدترین جوابی است که می‌تونید به یک مبلغ مذهبی بدهید.
پیرمرد می‌گه خبرهای خوبش برای همه‌است و کاری به دین شما نداره و شروع به اعلام اخبار می‌کنه، بالاخره به مرد نورانی می‌گید که بعدازظهر امتحان دارید و باید خودتون را براش آماده کنید. پیرمرد به شما می‌گه که چقدر به این موضوع احترام می‌گذاره و اصلا قصد نداره وقت ارزشمند شما را بگیره، می‌پرسه آیا دوست دارید برای یک روز دیگه که وقت بیشتری دارید قرار بگذارید که بیاد و بقیه اخبار را بگه و شما صراحتا جواب منفی می‌دید، پیرمرد یکی از همان کاغذهای کوچک را به سمت شما دراز می‌کنه، در همین‌حال مودبانه از شما می‌پرسه که آیا می‌تونه بپرسه دین شما چیه و شما هم حالیش می‌کنید که نخیر نمی‌تونه بپرسه دین شما چیه. وقتی که در حال جمع و جور کردن خودش برای خداحافظی است حرف را به جلسات هفتگی‌ای که درباره بررسی خبرهای خوب تشکیل می‌شه می‌کشونه و می‌پرسه آیا هیچ شانسی می‌بینید که بخواهید در یکی از این جلسات شرکت کنید و اینبار شما در حالی که جواب منفی می‌دید کاغذ کوچک خبر را از دستش می‌گیرید و می‌گویيد اگر بگذاره که همین الان بروید و به امتحانتون برسید قول می‌دید که بعدا سر فرصت این برگه را کامل بخوانید. و به این ترتیب خودتون را از آغوش گرم یک خبرآور جدا می‌کنید و به دامان نه چندان گرم معادلات جریان‌های چند فازی بازمی‌گردید.

دوست من، مهدی، عصبانی است. از دست وبلاگ‌نویسی دلخوره که اگرچه هرگز او را ندیدم اما مدت‌هاست که مشتری نوشته‌هاش هستم و به خاطر یکی دو بار رد و بدلِ ایمیل گمان می‌کنم بتونم بگم با هم دوست هستیم. مهدی دلخور و عصبانی است، به این دلیل که قانع شده در این دنیای مجازی، ما به آدم‌ها و مصیبت‌هاشون نه به چشم آدم‌ها و مصیبت‌هاشون بلکه به چشم یک پست جدید وبلاگی نگاه می‌کنیم، مهدی قانع شده خیلی از حرف‌ها، ژست‌ها و موضع‌گیری‌های ما نه از روی باور به این حرف‌ها که به خاطر به روز نگه داشتن وبلاگ‌هامونه. یا به قول خودش "ملالی نیست جز به روز شدن وبلاگ"
قضاوت سخت و دردناکیه و من دوست دارم اینطور فکر کنم که مهدی شتابزده قضاوت کرده، دوست دارم امیدوار باشم که در طرف دیگر این ماجرایی که او تعریف کرده حرف‌هایی است که اگر او می‌دانست به قضاوت دیگری می‌رسید. دوست دارم مهدی اشتباه کرده باشه. اما چه مهدی درست گفته باشه و چه اشتباه، نوشته‌اش و دلخوریش هشدار و زنگ خطر خوبی است تا بعد از این وقتی خواستم در این وبلاگ حرفی بزنم، اول خوب مضمضه کنم که آیا واقعا چیزی است که فکر می‌کنم یا فقط بهانه‌ای است برای نوشتن یک پست جدید. البته بهانه پیدا کردن برای نوشتن پست جدید هم چیز بدی نیست اگر این بهانه‌ها آدم‌ها و درد‌هاشون نباشند.

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

بعد از چند ماه سکوت، امروز اعلام شد که ریگی همه گروگا‌ن‌ها را تیرباران کرده. سردار فلانی جانشین فرمانده حتما محترم نیروی انتظامی این را اعلام کردند بدون اینکه بگویند در تمام این ما‌ه‌ها چه کردند تا شاید جلوی این اتفاق را بگیرند. یا اینکه گزارشی بدهند که حداقل نشان بده کاری را که از دستشان برمی‌آمده انجام دادند و جوابی نگرفتند. پس من مخاطب به خودم حق می‌دهم که خوش‌بینانه فکر کنم این آدم‌هایی که الان دیگه زنده نیستند لابه‌لای دعواها و زد و بندهای سیاسی برای جعل این دکتر و وضع آن سردار فراموش شده بودند، حتی به خودم حق می‌دهم که به این سناریوی بدبینانه هم فکر کنم که شاید قربانی شدن این آدم‌ها، اگر باعث منزوی شدن ریگی بشه و باعث قطع حمایت‌های پیدا و پنهان از او بشه، خیلی هم برای آقایان ناخوشایند نباشه. در این میان چیزی هم که نه برای دولت و نه ملت مهمه جان سیزده نفر آدمه که گویی بیشترشان هم سرباز وظیفه بودند، تصور اینکه یکی از این‌ آدم‌های در صف تیرباران می‌توانست برادر من یا دوست تو باشه خیلی هم سخت نیست.
.

چند سال پیش در نمایشگاه کتاب تهران کتاب "پایین آمدن درخت از گربه"‌ را خریدم. نمی‌دونم چی در این ترکیبِ بامزه‌ پایین آمدن درخت از گربه هست که من اینقدر ازش خوشم آمده و الان چند ساله هروقت یادش می‌افتم کلی می‌خندم. چند بار تا حالا بالا رفتن گربه از درخت را دیدی؟ هیچ‌وقت فکر کرده بودی شاید روزی هم درخت از گربه پایین بیاد؟ کلا کاریکلماتورهای پرویز شاپور را دوست دارم، تنها ایرادِ کار اینه که معمولا کاریکلماتورها را فله‌ای می‌فروشند و تو باید خودت خوب‌هاش را سوا کنی.
.
این مصاحبه خاطره کتاب را زنده کرد، لینکش را هم از طریق هفتان دیدم.
.
Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes