ابن را درِگوشی خدمتِ شما دوست عزیز عرض میکنم که در جریان باشید، اما شما صداش را زیاد درنیارید که خوب بهانهای خواهد بود مر قاضی مرتضوی را؛
They [British] also worked to convinced key Iranian politicians and tribes to turn against Mosadeq. But when the Americans arrived with huge amounts of cash to spend (by the standards of 1953 Iran), they welcomed the reinforcements. Six new newspapers suddenly appeared on the streets of Tehran in the summer of 1953, all of them spewing against Mosadeq. Richard Cottam, a leading scholar of Iran and, at that time, one of the CIA's leading Iran propagandists, estimated that by the end of the summer, four fifth of the newspapers in Tehran were under CIA influence…
Pollack K.M., The Persian Puzzle (ترجمه) Random House 2004, Page 65
توجه فرمودید؟ میفرماید که یکسال قبل از کودتا، 80 درصد روزنامههای تهران تحت تاثیر سیآیای بودهاند. آیا لازمه که بگم منظور از آوردن این نوشته تایید رفتار مرتضوی و دوستانش نیست؟ منظور یاداوری کوچکی است که تاریخ را نباید گزینشی خواند. اینجوری شاید علت ترس و وحشت دوستان از مطبوعات را هم بهتر بفهمیم.
سال 1381 در اصفهان خیابان نوسازی ساخته شد. این خیابان در واقع امتداد خیابان مدرس بعد از تقاطع با کاوه بود. شورای شهر اسم این خیابان را گذاشت خیابان دکتر فاطمی. این که کسی آگاهانه خواسته بود ادامه مدرس به فاطمی برسه یا این اتفاق تصادفی بود را نمیدونم. به هر حال اسم خیابان شد "خیابان دکتر فاطمی" و تابلوها نصب شد. اسم ایستگاه مترویی هم که در تقاطع خیابانهای کاوه، مدرس و فاطمی در حال ساخت بود شد " ایستگاه فاطمی"
نه یک بار و دو بار که بارها و بارها شهرداری تابلو زد و گروههای فشار تابلوها را با اسپری سیاه کردند و نوشتند شهید مدرس. شهرداری پایههای تابلوها را بلندتر کرد تا به آسانی در دسترس نباشند، باز هم فایده نداشت. روی دیوارها شعار ضدملیون مینوشتند و تابلوها را سیاه میکردند. شهرداری بولتنهایی چاپ کرد به نام "دکتر فاطمی که بود و چه کرد" و در منطقه توزیع کرد. در این بولتنها زندگی نامه و شرحی از خدماتش ساده و مختصر نوشته شده بود، باز هم افاقه نکرد و در آخر این شهرداری بود که تسلیم شد. اسم خیابان شد خیابان شهید باهنر و اسم ایستگاه شد مدرس و جمعی راحت شدند.
و البته پرواضح است که نقل این خاطره ارتباطی با تجلیل رییسجمهور مردمی ما از دکتر فاطمی و همسرش ندارد و اتفاقی بود که حادث شد.
تو که نشسته باشی آنطرف ِ آب، اینور اصلا سبزه یعنی لجن کف جوی. تو که نباشی، دوست دارم دنیا نباشد.
تلفن میزنی و تبریک میگویی، تلفنی! کادو میخرم، میچینم روی طبقههای کتابخانه، آب و رنگاش را برای تو تعریف میکنم، تلفنی! تشکر میکنی، تلفنی! میگویم کی قرار است نزول اجلال فرمایی؟ میفرمایی شاید یکسال، یا کمی نزدیک، کمی دور. میگویم: مردهشوی ببرد این مکتب و بساط را که تو را برده دور کرده. میگویی: دقیقا!
فقط نمیفهمم چرا وقتی «دقیقا» موافقی، «دقیقا» دو تا عید است که نیستی؟ بهخودم میگویم: دقیقا!
حالا البته نمیخواهم آن چیزها را تعریف کنم. شاید هم دیگر عادت کردهام. گذشت زمان آدم را به همه چیز معتاد میکند. به پدرتان هم گفتم، روزهای آخر بود مثل ایکه. گفتم: " شما به بودن معتاد شدهاید، به امیدوار بودن هم. صبحها که بیدار میشوید مثل پیراهن و کلاه و سنجاق کروات امیدواریتان را هم میپوشید ...
... می دانید گاهی آدم احتیاج دارد با پوست خودش مثلا با سر انگشتهاش حس کند، فکر کند، یک شب هم شده دست روی پیشانی کسی بگذارد و بگوید: "چی فکر میکنی هان؟" و طرف بگوید، بی شیله و پیله بگوید ...
گفتم که داد میکشید، نمیخواست قبول کند که باید دست برداشت. میگفت: "خوب اگر اعتقاد دارید پس چرا اینجا نشستهاید و فقط حرف میزنید." حتی به نظرم گفت: "اگر این قدر گند زدهاید، اینقدر لجنید همهتان را میگویم چرا شرتان را نمیکنید....
اين روزها، روز به روز بيشتر به درستی اين حرفش پی میبرم، برای همينه که وبلاگ آقای سرباز معلم را که میبينم، آرزو میکنم ایکاش به جای هرکدام از اين مشارکتیهای پرادعا، ده تا از اين معلمها داشته باشیم در ده روستای دور افتاده و پرت که هم هزينهاش کمتره و هم سودش بيشتر.