امشب شد نه سال، نه کم بود و نه آسان،
.
ناله‌کنان و با دلخوری پرسید تو هم در این وضعیت به جای کمک کردن نشستی به من نگاه می‌کنی و می‌خندی؟ گفتم من که اینجا هستم، گفت من که با تو نیستم، پرسیدم پس با کی هستی، کسی دیگه‌ای اینجا نیست؟ جواب داد با مادرم نمی‌بینیش؟ اونجا روی کمد نشسته، من مادرش را هیچ‌وقت ندیده بودم، سال‌ها پیش مرده بود. جوابی ندادم، او هم دیگه چیزی نگفت، گذشت ... شب بود، وقت خواب بود، اون شب نوبت من بود، مادرم هر شب بود، بعضی شب‌ها من، بعضی شب‌ها خواهرم و بعضی شب‌ها حسن، مرد مهربانی که به ما کمک می‌کرد، پیشش می‌موندیم. اون شب نوبت من بود، نا آرام بود، خیلی ناآرام، مرتب می‌خواست کمکش کنیم بشینه، هنوز ننشسته می‌گفت کمک کنید بخوابم، همین‌که می‌خوابید دوباره می‌خواست بلند بشه. با اکسیژنش هم همین‌کار را می‌کرد مرتب می‌خواست کم و زیادش کنیم. در یکی از همین بلند و کوتاه شدن‌ها من را حسین صدا کرد، حسین اسم برادرش بود، من جواب دادم، اما خودش از اشتباهی که کرده بود ناراحت بود، حسین سال‌ها پیش مرده بود و او ناراحت بود که مرا به این اسم صدا زده بود، گفت تو که حسین نیستی چرا جواب دادی، بازهم سعی کرد اسمم را بگه اما اشتباه می‌کرد تا اینکه خودم گفتم و او هم تکرار کرد، بالاخره گفت پاکت‌ها را برداشتی؟ گفتم کدوم پاکت‌ها؟ گفت همون‌ها که توی کمد سفیده است، از اون‌جا برشون دار خواهرت نبینه. نمی‌دونستم درباره چی حرف می‌زنه اما گفتم باشه برمی‌دارم و گذشت. شاید ده بار شاید بیست بار شاید کمتر شاید بیشتر با مادرم کمکش کردیم بنشینه و بخوابه، خسته شد، خوابش برد، ما هم خوابمون برد، مادرم روی تخت کنار او و من روی زمین طرف دیگه‌اش مثل هرشب. اگر کمکی می‌خواست، صدایی می‌زد و بلند می‌شدیم. حدود ساعت شش صبح بود، شاید کمی دیرتر، دستی سر شانه‌ام خورد، بیدار شدم، مادرم بود، گفت بشین، نشستم، آرام گفت تمام شد، تمام ... برگشتم روی تخت را نگاه کردم، آرام‌تر از سرشب خوابیده بود، نه چیزی گفتم نه کاری کردم، همونطور کنار تخت چهارزانو نشستم، دو ماهی بود که می‌دونستیم شفایی در کار نخواهد بود، خودش هم می‌دونست. از بس بار آخر در بیمارستان اذیت شد از همه ما قول گرفت که دیگه به بیمارستان نبریمش، دو ماه آخر در خانه بود، ما هم کنارش بودیم. و حالا همه چیز تمام شده بود، من کنار تخت نشسته بودم، مادرم کمی توی اتاق دور خودش چرخید، بیرون رفت، بعد چند دقیقه با خواهرم برگشت، اون‌ها هم طرف اون‌طرف تخت نشستند، نه حرفی بود، نه صدایی، همه چیز ساکت ساکت بود، مادرم و خواهرم از اتاق بیرون رفتند، من هنوز روی زمین نشسته بودم، دو پام را هل داده بودم زیر تخت، و سرم کنار بازوی او روی تخت بود. اتاق که خالی شد برای اولین و آخرین بار دستش را بوسیدم، خوب یادمه همون موقع هم افسوس دوستت دارم‌های نگفته را خوردم. پدرم مرد بزرگی بود و این را نه به خاطر اینکه پدرم بود میگم. او هم مثل همه آدم‌های دیگه نقاط قوتی داشت و نقاط ضعفی، اما در مجموع برآیند همه این‌ها به نظر من آدم بزرگی از او می‌ساخت. اگر روحی هست، روحش شاد باد.
.
-بیست‌وسوم اردیبهشت امسال شد نه سال، نه سالی که نه کم بود و نه آسان، در این نه سال یک نفر از خانواده چهار نفره ما کم شد و سه نفر دیگه در سه قاره جهان پراکنده شدند، یک نفر هم به ما اضافه شد. نه سال کم نبود اما اغراق بزرگی نیست اگر بگم در این نه سال روزی نبود که به یاد او نباشم و خاطره آن دو ماه و آن شب آخر را مرور نکرده باشم. نه سال پیش، در آستانه ورود به بیست سالگی تمام دنیای ذهنی من و تصوری که از آینده داشتم به هم ریخت و من با اردنگی به دنیای آدم بزرگ‌ها پرت شدم، بزرگ‌ترین چیزی که از این ماجرا یادگرفتم این بود که بازی‌های این دنیا آن‌قدر غیرقابل پیش‌بینی و برنامه‌ریزی هستند که حیفه آدم چیزی را فدای چیز دیگری بکنه ...
.

آرزوهای کوچک، عقده‌های بزرگ
.
نمی‌دونم این عیب یا حسن وبلاگ‌خواندنه که چند خط ‌ نوشته، یک دفعه تو را پرتاب می‌کنه به بیست سال قبل و کلی خاطره عجیب غریب. ما هم یکی از همین تلویزیون‌های توشیبای سیاه و سفیدِ چهارده اینچ دقیقا با همین مشخصات داشتیم، سال‌های اوایل دهه شصت البته تلویزیون‌های جدیدتر و رنگی هم بود، به خانه ما هم رسیده بود، اما اون تلویزیون سیاه و سفید هم که حدود ده سال قبلش مادرم با اولین حقوقش خریده بود همچنان در خانه بود. آنتنش شکسته بود و کیفیت افتضاحی داشت، سرنوشتش شده بود در صندوق‌خانه ماندن و خاک خوردن تا اینکه جنگ که البته رحمت بود به شهرها رسید، محله ما هم چندباری بمب افتاد و ما هم مثل خیلی‌های دیگه به باغ‌ها و روستاهای اطراف شهر فرار کردیم، در اون شرایط وجود تلویزیون کوچکی که در صندوق ماشین جا می‌شد موهبتی بود حالا گیریم که تشخیص برفک و آدم از هم کمی مشکل بود، اما حداقل صدا که داشت.
.
سال اول دوم دبستان بودم و رحمت جنگ ادامه داشت اما مدتی بود که شهرها را نمی‌زدند، به خانه برگشته بودیم و روزی سه ساعت بی‌برقی داشتیم، برنامه منظمی داشت یک روز ساعت دو تا پنج فرداش پنج تا هشت فرداش ... و همین‌طور بود که ما از بچه‌گی شیفته عدالت شدیم. شماره تلفنی هم اعلام شده بود برای پرسیدن برنامه‌ بی‌برقی‌ها که البته به ندرت کسی جواب می‌داد و معمولا بوق اشغال می‌زد. با چه اشتیاقی می‌نشستیم به انتظار ساعت پنج تا خانم خامنه‌ای، مجری برنامه کودک، بیاد و شاید ما موفق بشیم بین اون همه پند و نصیحت و نمایش نقاشی‌های رسیده و نماز و نیایشِ وقت اذان، چند دقیقه‌ای هم کارتون ببینیم. حتی دیدن پلنگ صورتی و گوریل انگوری هم گاهی ممکن می‌شد و چه دمغ می‌شدیم روزهایی که برق سر ساعت پنج قطع می‌شد.
.
چند روزی بود که ظاهرا چیزی جایی اشتباه شده بود، هر روز برق ما سر ساعت پنج قطع می‌شد، برای یک بچه هفت هشت ساله ناراحت کننده بود نشستن پای تلویزیون و انتظار کشیدن و بعد قطع شدنِ برق سرِساعتی که انتظارش را می‌کشید. یکی از همین روزها برنامه کودک شروع شد، آهنگ تیتراژ که تمام شد، هنوز مجری سلام را نگفته بود که همه چیز خاموش شد، تلفن را برداشتم و شماره اداره برق را گرفتم واز قضا کسی هم جواب داد، بغضم ترکید، می‌لرزیدم و داد می‌زدم شماها مخصوصا این‌کار را می‌کنید. مخصوصا صبر می‌کنید برنامه کودک شروع بشه و بعد برق را قطع می‌کنید. حسابی داد زدم و گریه کردم و طرف هم فقط شنید و هیچ نگفت. مادرم از همه‌جا بی‌خبر از آشیزخانه بیرون آمد ه بود و هاج و واج به پسر دیوانه‌ای نگاه می‌کرد که پای تلفن داشت برای هیچ زار می‌زد.
.

هشت نه سال پیش بحثی درگرفته بود در روزنامه‌های ایران که چه نوع توسعه‌ای در اولویته و آیا توسعه اقتصادی بدون توسعه سیاسی و فرهنگی امکان‌پذیر هست یا نه. آن‌روزگار اینقدر روزنامه‌ها گفتند توسعه قابل تفکیک نیست و همه چیز باید همگن و متوازن پیش بره و در غیر اینصورت همه‌چیز برگشت‌پذیر خواهد بود که ما خرده خرده داشتیم باور می‌کردیم که همونطور که خدا یکی است، توسعه هم یکی است و جز این نیست. حالا بعد از این همه سال جناب عبدی در این مصاحبه هیجان‌انگیز در این امر تشکیک کرده و می‌گه توسعه‌ فرهنگی هیچ اولویتی نداره و اصلاح ساختار اقتصادی و سیاسیه که برهمه چیز ارجحیت داره.
.
گزاره‌ای که عباس عبدی مطرح کرده چیزی نیست که بشه به راحتی با اون موافق یا مخالف بود و چنین بحث‌هایی شاید اصلا جواب مطلقا درست یا غلط نداشته باشند. اما به هر حال و سوای موافقت و مخالفت بنده و شمای خواننده با این گزاره، خواندن این مصاحبه به دلیل مباحث مطرح درش برای من بسیار هیجان‌انگیز بود، شاید به اندازه دیدن فیلم پرسپولیس. می‌پرسی حالا چرا پرسپولیس؟ خوب مصاحبه را بخوان، فیلم را هم ببین و بعد ببین چه چیز مشترکی در این هر دو بود. همان تمام دلیل من برای دوست داشتن این دوست.
.

از زمان سقراط (نسخه اصل وگرنه نسخه بدل که خیلی متاخره) تا به حال، از خواص دوره امتحانات همین بوده که آدمی‌زاد به یاد همه جور قرتی‌بازی می‌افته الا امتحان و درس و مشق. از همین رو بنده دیشب به یک نمایش اپرا رفتم و به قول علما از طرف همه آرزومندان تایب‌الزیاره بودم. مجانی بودن نمایش هم خودش نکته‌ای بود که بر قدر و منزلت این هنر متعالی بسی افزود. از این گذشته امشب هم قراره به کنسرت مامک خادم برم که البته متاسفانه این یکی مجانی نیست و از همه این‌ها گذشته‌تر اینکه دوشنبه صبح امتحانی دارم امتحانا. خداوند این ده روز را هم به خیر گذراناد..
.

امروز داشتم در اینترنت دنبال چیزی می‌گشتم که از قضا ربطی هم به ایران نداشت، تصادفا دیدم در متتی ایران به‌عنوان نمونه ذکر شده؛
ایران کشوری با هفتاد میلیون نفر جمعیت به طور متوسط سالانه پنج میلیارد مترمکعب آب بیش از ظرفیت لایه‌های آب‌دار زمین از آن بهره‌برداری می‌کند. این مقدار آب معادل آب مورد نیاز جهت تولید یک سوم کل غله تولید شده در این کشور است. سطح آب‌های زیرزمینی در منطقه چناران در شمال‌شرقی ایران، که منطقه کوجک اما بسیار پراهمیتی برای کشاوزی است، در سالهای پایانی دهه نود میلادی به صورت میانگین 2.8 متر در سال افت داشته است. چا‌ه‌های حفر شده جهت تامین ‌آب کشاوزی و همچنین تامین آب آشامیدنی شهر مشهد عامل این اتفاق بوده است. بسیاری از روستا‌های شرق ایران به تدریج با خشک شدن چاه‌ها متروکه شده و آواره‌گان آب روان می‌شوند.
.
در منبع دیگری هم آمده؛
ایران سالانه به طور متوسط پنج میلیارد متر مکعب بیش از ظرفیت از آب‌های زیرزمینی بهره‌برداری می‌کند. با پایان یافتن منابع موجود تولید غله این کشور می‌تواند تا 5 میلیون تن در سال کاهش یابد که معادل یک سوم کل تولید این کشور است.
.
این یعنی ناپایدار بودن توسعه و توهم بودن خودکفایی گندم. با این وضع، افزایش جمعیت و هر نوع توسعه وابسته به آب هم یعنی توسعه ناپایدار. این وضعیت ساده‌ای نیست و مسلما حتی اگر بهترین دولت‌ها و دولتمردان هم در ایران سرِ کار باشند با این مساله مشکل خواهند داشت. پس نباید شعار داد و همه چیز را از چشم دولت دید. اما می‌شه حداقل این انتظار را داشت که آقایون دست نکنند توی جیبشون و بگند ایران برای صد و بیست میلیون نفر جا داره.
.

بفرمایید، عرض کرده بودم که خواب دیدم زاینده رود به مواد نفتی آلوده میشه و بعدش هم من غرق می‌شوم و می‌میرم. قسمت اول خواب که تعبیر شد (خبر + شاهد) و چقدر هم دقیق؛ از بین این همه آلاینده ممکن دقیقا همونی که بنده خوابش را دیدم. به هرحال خدا را چه دیدید چه بسا بقیه‌اش هم همین روزها تعبیر شد. پس اگر جدی جدی ما رفتنی شدیم، بدانید و آگاه باشید که همه چیز از یک خواب شروع شد و شوخی شوخی ما جدا مردیم.
در این ساعات آخر از کلیه دوستان مجازی و حقیقی‌ای که گه‌گداری به این سراچه بی‌رونق سرمی‌زدند تشکر نموده و آنها را توصیه به ادامه زندگی و سعی در لذت بردن از آن می‌نمایم. معدود دوستان آگاه از این دخمه مخیر خواهند بود به نحو مقتضی به مادر و خواهر بنده اطلاع دهند علی‌رقم اینکه خودخواهی و حماقت باعث دوری گردید، همیشه و عمیقا دوستشان داشته، دارم و خواهم داشت. در این دم‌های آخر افسوس و حسرتی نیست مگر به خاطر دوستت دارم‌هایی که نگفتم، گپ‌هایی که نزدم، شعرهایی که نخواندم و شراب‌هایی که نخوردم و جای خالی‌ای که توان و جرات پرکردنش را نداشتم .
.
باقی بقایتان
.
.
پی‌نوشت: ای اویی که از جایی خیلی خیلی نزدیک بی‌سر و صدا اینجا سر می‌زنی و می‌ری اگر من را می‌شناسی و می‌بینی و به روی خودت نمیاری که دیگه بابا تو دیگه کی هستی.
.

ابن را درِگوشی خدمتِ شما دوست عزیز عرض می‌کنم که در جریان باشید، اما شما صداش را زیاد درنیارید که خوب بهانه‌ای خواهد بود مر قاضی مرتضوی را؛

They [British] also worked to convinced key Iranian politicians and tribes to turn against Mosadeq. But when the Americans arrived with huge amounts of cash to spend (by the standards of 1953 Iran), they welcomed the reinforcements. Six new newspapers suddenly appeared on the streets of Tehran in the summer of 1953, all of them spewing against Mosadeq. Richard Cottam, a leading scholar of Iran and, at that time, one of the CIA's leading Iran propagandists, estimated that by the end of the summer, four fifth of the newspapers in Tehran were under CIA influence…
Pollack K.M., The Persian Puzzle (ترجمه) Random House 2004, Page 65

توجه فرمودید؟ می‌فرماید که یک‌سال قبل از کودتا، 80 درصد روزنامه‌های تهران تحت تاثیر سی‌آی‌ای بوده‌اند. آیا لازمه که بگم منظور از آوردن این نوشته تایید رفتار مرتضوی و دوستانش نیست؟ منظور یاداوری کوچکی است که تاریخ را نباید گزینشی خواند. اینجوری شاید علت ترس و وحشت دوستان از مطبوعات را هم بهتر بفهمیم.


سال 1381 در اصفهان خیابان نوسازی ساخته شد. این خیابان در واقع امتداد خیابان مدرس بعد از تقاطع با کاوه بود. شورای شهر اسم این خیابان را گذاشت خیابان دکتر فاطمی. این که کسی آگاهانه خواسته بود ادامه مدرس به فاطمی برسه یا این اتفاق تصادفی بود را نمی‌دونم. به هر حال اسم خیابان شد "خیابان دکتر فاطمی" و تابلوها نصب شد. اسم ایستگاه مترویی هم که در تقاطع خیابان‌های کاوه، مدرس و فاطمی در حال ساخت بود شد " ایستگاه فاطمی"


نه یک بار و دو بار که بارها و بارها شهرداری تابلو زد و گروه‌های فشار تابلوها را با اسپری سیاه کردند و نوشتند شهید مدرس. شهرداری پایه‌های تابلوها را بلندتر کرد تا به آسانی در دسترس نباشند، باز هم فایده نداشت. روی دیوارها شعار ضدملیون می‌نوشتند و تابلوها را سیاه می‌کردند. شهرداری بولتن‌هایی چاپ کرد به نام "دکتر فاطمی که بود و چه کرد" و در منطقه توزیع کرد. در این بولتن‌ها زندگی نامه و شرحی از خدماتش ساده و مختصر نوشته شده بود، باز هم افاقه نکرد و در آخر این شهرداری بود که تسلیم شد. اسم خیابان شد خیابان شهید باهنر و اسم ایستگاه شد مدرس و جمعی راحت شدند.


و البته پرواضح است که نقل این خاطره ارتباطی با تجلیل رییس‌جمهور مردمی ما از دکتر فاطمی و همسرش ندارد و اتفاقی بود که حادث شد.

گه‌گداری حسین چیزهایی می‌نویسه که آدم فکر می‌کنه خودش نوشته؛

تو که نشسته باشی آن‌طرف ِ آب، این‌ور اصلا سبزه یعنی لجن کف جوی. تو که نباشی، دوست دارم دنیا نباشد.
تلفن می‌زنی و تبریک می‌گویی، تلفنی! کادو می‌خرم، می‌چینم روی طبقه‌های کتاب‌خانه، آب و رنگ‌اش را برای تو تعریف می‌کنم، تلفنی! تشکر می‌کنی، تلفنی! می‌گویم کی قرار است نزول اجلال فرمایی؟ می‌فرمایی شاید یک‌سال، یا کمی نزدیک، کمی دور. می‌گویم: مرده‌شوی ببرد این مکتب و بساط را که تو را برده دور کرده. می‌گویی: دقیقا!
فقط نمی‌فهمم چرا وقتی «دقیقا» موافقی، «دقیقا» دو تا عید است که نیستی؟ به‌خودم می‌گویم: دقیقا!


نه کسی لگد زد، نه کسی فحش و شعاز داد و نه کسی پرچمی آتش زد. آرام کنار خیابان ایستادند، شمع روشن کردند و زیر لب اوراد مخصوص خودشون را خوانند. آنقدر آرام که ناخودآگاه دلت می‌خواست بری چند لحظه‌ای در جمعشون بایستی و در گوششون بگی: بله آقا می‌فهمم، آدم برای کشته شدن نیست.

.
اينجانب با صدای بلند اعلام می‌نمايم از درک اکثر رفتارهای روشنفکري عاجز هستم. و بعنوان شاهد اين مدعا معروض می‌دارم ذهن ناروشن اینجانب قادر به تجزیه این مطلب نیست که چرا روشنفکر ایرانی خون چند ميليون قطعه ماهی قرمز سفره هفت سين را قرمزتر از چندصدهزار ماهی ِ‌سفره‌ سبزی‌پلو و ماهی‌‌ِ شبِ عید می‌داند. بر بنده معلوم نیست چطور پرورش صنعتی و قتل‌عام ماهی نوع اول نابخشودنی و نوع دوم عین صواب است؟ آیا این بدان دلیل نیست که ماهی نوع اول خوشمزه‌تر و ماهی نوع دوم خوشگل‌تر است؟ آیا این بدان معنی است که عقل روشنفکر باید در شکم و چشم او باشد؟ آیا روشنفکر تکلیف خود را با بهره‌برداری صنعتی از موجودات زنده روشن‌کرده است و در قبال آن نظر واحدی دارد؟
.
البته روشنفکر خواهد گفت مخالفت او با شکنجه ماهی‌های قرمز در تنگ‌های کوچک و سربسته است و البته ذهن تاریک و خواب‌رفته ما باز هم سوال می‌کند آیا ماهی سبزی‌پلو و ماهی در باغی دلگشا و نه استخری به شدت متراکم پرورش یافته؟ و با قلبی آرام و روحی شاد دنیا را بدرود گفته است؟ آیا روشنفکر هرگز به شکنجه مرغ‌های تخمی در سالن‌های صنعتی مرغداری‌ها و در جعبه‌های کوچک فکر کرده است؟ آیا او می‌خواهد سال آینده علاوه بر ماهی و انتخابات تخم‌مرغ هفت سین را هم تحریم کند؟
.
آیا خاطره فرزندان آینده ایران هم که از قرار معلوم آنها نیز هرکدام یک سوی این دنیا در غربت خواهند زیست باید حتما طعم تلخ گناه‌کاری داشته باشد؟ آيا روشنفکر نمی‌تواند به‌جای القای احساس گناه‌‌کاری به کودکان يک جامعه٬ به آنها بياموزد که استفاده از ظرف‌های با دهانه باز به جای تنگ‌های سرتنگ متداول عمر ماهی‌های قرمز را افزايش خواهد داد؟ آيا روشنفکر گمان می‌کند اگر همين دو بند انگشتْ قرمزی را هم که در سنت ایرانی باقی‌مانده نفله نماید تمام دردهای اخلاقی و سياهی‌های سنت‌شده‌اش حل خواهد شد؟ آیا وقتی که تار و پود خود و فرهنگ و جامعه‌مان را دود گرفته است حتما باید نوستالژی‌ فردای بچه‌هامان هم ماهی دودی باشد؟ ..
.

.
کاشکی، کاشکی، کاشکی ... عیدی، عیدی، عیدی... در کار ، در کار، درکار بود

.

.
هر دو روی سکه گلشيری را خوانده‌ای؟ اگر نه که خوب بخوان می‌ارزد.‌

حالا البته نمی‌خواهم آن چیزها را تعریف کنم. شاید هم دیگر عادت کرده‌ام. گذشت زمان آدم را به همه چیز معتاد می‌کند. به پدرتان هم گفتم، روزهای آخر بود مثل ای‌که. گفتم: " شما به بودن معتاد شده‌اید، به امیدوار بودن هم. صبح‌ها که بیدار می‌شوید مثل پیراهن و کلاه و سنجاق کروات امیدواریتان را هم می‌پوشید ...

... می دانید گاهی آدم احتیاج دارد با پوست خودش مثلا با سر انگشتهاش حس کند، فکر کند، یک شب هم شده دست روی پیشانی کسی بگذارد و بگوید: "چی فکر میکنی هان؟" و طرف بگوید، بی شیله و پیله بگوید ...

گفتم که داد می‌کشید، نمی‌خواست قبول کند که باید دست برداشت. می‌گفت: "خوب اگر اعتقاد دارید پس چرا اینجا نشسته‌اید و فقط حرف می‌زنید." حتی به نظرم گفت: "اگر این قدر گند زده‌اید، اینقدر لجنید همه‌تان را می‌گویم چرا شرتان را نمی‌کنید....
.

.
اگر شما هم خدای‌نکرده ميگرن داشته باشيد، حتما بارها و بارها ليست‌هايی ديديد که محرک‌های احتمالی سردردهای ميگرنی را ليست کردند و شايد هم اثر بعضی از اين‌ محرک‌ها را روی خودتون تاييد بکنيد. نکته جالبی که من تازه‌گی‌ها کشف کردم اينه که محرک‌هام حالت ديناميکی دارند و تغيير می‌کنند. اخیرا دو چیز به ليست من اضافه شده که قبلا اثری رویم نداشتند، يکی خوابيدن بيش از حد و دومی برنج خوردن شب‌هاست. کم‌خوابی هميشه اصلی‌ترين محرک من بوده و برای همين هميشه سعی می‌کنم از هرچه که کم می‌گذارم از خواب کم نگذارم اما جديدا فهميدم که روزهايی که صبح کار خاصی ندارم و به خودم اجازه می‌دم يکی دو ساعت بيشتر بخوابم هم معمولا با سردرد از خواب بيدار می‌شم. اين نوع سردرد که از بيدار شدن صبح شروع ميشه اگرچه خيلی شديد نيست ولی ناراحت کننده‌ترين سردردهای منه و اثر روانی بدی روم داره.
سردردهای من معمولا يکی از چشم‌هام را هم درگير می‌کنه، درست مثل اينه که وقتی چشمم بسته است کسی انگشتشش را بگذاره روی چشمم و محکم فشارش بده تو. بعلاوه اينکه احساس ميکنم دو چشمم در دو فاصله متفاوت فوکوس کردند و هماهنگ نيستند. اين احتمالا احساس درستيه برای اينکه احتمالا ماهيجه‌های اطراف چشم در اثر ميگرن منقبض شدند و کار تطبيق چشم‌ را درست انجام نمی‌دهند. گاهی هم، البته خيلی دير به دير و وفتی که حملات ميگرنی خيلی شديد هستند (معمولا بعد از بی‌خوابی طولانی)، علاوه بر چشم بقيه صورتم هم درگير ميشه، به قاعده يک کف دست عضلات يک طرف صورتم دردناک و منقبض ميشه اگر خيلی خيلی شديد باشه و به ندرت باعث فشرده‌شدن دندانها روی هم و احساس درد در فک هم ميشه و کار تنفس از بينی را هم دچار اخلال می‌کنه به صورتی که ترجيح می‌دهم دهان مبارک را باز نگه دارم و از دهان نفس بکشم. مسکنی که روی من اثر داره بروفنه، اما گيج و منگی خودش را هم داره و خوب شدن سردردهام هم کاملا آنی و لحظه‌ايه. کلا ميگرن من از نوع ميگرن‌های خفيف و قابل مديريت کردنه، خيلی‌ها وضعبت به‌مراتب بدتری دارند.
اين‌ها را اينجا نوشتيم شايد به کار کسی يياد! وسلام
.

.
نمی‌دانم دکتر حاتم قادری اين‌ روزها کجاست و چه می‌کنه، او از شخصيت‌های مورد علاقه من بوده و هست. در دوران دانشجويی سال‌های رونق اصلاحات به بهانه مصاحبه برای يک نشريه دانشجويی گپ و گفتی با او داشتم٬ چيزی قريب به اين مضمون گفت که ظهور و وجود ده سهراب سپهری در جامعه بر ظهور يک اميرکبير برتری داره، چرا که مجموع هزينه‌ای که جامعه برای بوجود آمدن سهراب‌ها ميده از هزينه يک اميرکبير کمتره و کارکرد و سود آنها بيشتر و ماندگار تره.

اين روزها، روز به روز بيشتر به درستی اين حرفش پی می‌برم، برای همينه که وبلاگ آقای سرباز معلم را که می‌بينم، آرزو می‌کنم ای‌کاش به جای هرکدام از اين مشارکتی‌های پرادعا، ده تا از اين معلم‌ها داشته باشیم در ده روستای دور افتاده و پرت که هم هزينه‌اش کمتره و هم سودش بيشتر.
.
Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes