Showing posts with label افاضات. Show all posts
Showing posts with label افاضات. Show all posts

حمید هامون به چه کسی رای می‌دهد؟
یا دستی که رفت از یاد، دستی که داد بر باد


در سکانس پایانی فیلم هامون، در حالی که حمید هامون در آب غوطه وره، دستی از داخل قایق نجات به سمتش دراز میشه، دوربین چند لحظه ای روی این دست و تلألو نور آفتاب روی آب مکث داره و بعد حمید هامون این دست را میگیره و از غرق شدن نجات پیدا میکنه. دست نجات دهنده هم دست کسی نیست جز دست علی عابدینی یا همان مراد ِ هامون که از ابتدای فیلم همه جا را دنبالش گشته و پیداش نکرده. برای همین اشاره‌هاست که بعضی‌ها معتقدند علی عابدینی نمونه کلاسیک مفهوم ولی و شیخ و مراده که در فرهنگ ایرانی عمیقا ریشه داره و هر بار خودش را در قالبی جدیدی نشون میده. من این تعبیر را اول بار در نقدی که آوینی بر این فیلم نوشته دیدم، البته آوینی آنجا با این تعبیر مخالفه و از دست منتقدی که این فیلم را ولایتگرا خوانده وااسفا سرداده. مهدی جامی هم بعد از مرگ خسرو شکیبایی در نوشته‌ای به همین موضوع اشاره کرده بود (سعی می‌کنم لبنکش را پیدا کنم و بگذارم) و چه عجیبه که این فیلم حداقل ده سالی فیلم کلاسیک روشنفکری ایران بوده و حمید هامون الگوی روشنفکری اوایل دهه هفتاد ایران.

الغرض اینکه فرهنگ مریدی و مرادی، فرهنگ دنبال شیخ و ناجی و ولی گشتن در لایه‌های پنهان همه ما هست و جالبه که بعضی از نشانه‌ها و سمبل‌هاش آنقدر کلیشه و روزمره شده که حتی دیده هم نمی‌شند. نمونه‌اش همین سکانس ِ دراز شدن، کشیده شدن و به هم رسیدن دست‌های مرید و مراد که در فیلم هامون هست عینا در فیلم‌های مستند اول احمدی‌نژاد، موسوی و کروبی هم تکرار شده (من فیلم رضایی را ندیدم چه بسا که آنجا هم باشه). بهترین و تاثیرگذارترین نمونه‌اش در فیلم احمدی‌نژاده، حدود دقیقه 24 فیلم، جایی که استقبال مسلمانان دیگر کشورها از احمدی‌نژاد را نشان میده، دوربین از پشت سر موجی از دست‌ها را نشان میده که به سمت او دراز شده و همزمان صدای الله‌اکبر گفتن جمعیت و احمدی‌نژاد با هم ترکیب میشه و دست احمدی‌نژاد با بعضی دست‌ها در جمعیت گره می‌خوره. در همین فیلم و همچنین فیلم‌های کروبی و موسوی صحنه‌هایی از سفرهای استانی کاندیداها هست که کاندیدای مربوطه وسط تصویر و سوار بر خودروی روباز در حرکته و از همه طرف موجی از دست‌ها به آسمان بلند شده و کاندید مربوطه هم تا جایی که بتونه دستش را دراز میکنه و دست‌های نیاز را لمس میکنه.

کارگردان‌های این سه فیلم احتمالا ساعت‌ها فیلم را بازبینی کردند و به دنبال تاثیرگذارترین لحظاتش گشتند تا در فیلمی نیم ساعته که ثانیه به ثانیه‌اش ارزشمنده استفاده کنند و اینکه هر سه صحنه‌های مشابهی را انتخاب کردند جالبه و درخور توجه. اینکه هر سه کارگردان صحنه‌هایی را انتخاب کردند که رییس‌جمهور احتمالی در دریایی از دست‌های دراز شده به آسمان در حرکته و سعی میکنه تا جایی که امکان داره دست‌های بیشتری را بگیره و به این احساسات جواب بده شاید برآمده از ناخودآگاه کارگردان باشه اما تصادفی نیست. همانطور که شباهت این دست‌ها و دست‌گرفتن‌ها به صحنه پایانی فیلم هامون هم تصادفی نیست. ایکاش کسانی این شباهت‌ها را تحلیل می‌کردند.


بله آقا حق با شماست، موسوی حزب اللهی است و مفتخر به این داستان.
بله قربان متوجه هستم که ایشون هم از سال 67 تا حالا راجع به اعدامها سکوت کردند.
بله آقا بله ایشون به راه امامی بودنشون هم افتخار میکنند.
بله قربان بنده هم متوجه هستم ایشون نسبت به آقا ابراز ارادت کردند.
بله آقا حق با شماست بنده هم ایشون را نماینده افکار خودم نمیدونم.

ولی قربان جسارتا عرض شود که این فقیر برخلاف شما معتقد نیست که اتاق فکر پیچیده و عظیمی پشت این نظام مقدس وجود داره که نشسته طرح و برنامه میریزه تا یک روز خاتمی را از قوطی دربیاره و یک روز احمدی نژاد را، معتقد نیست خاتمی با احمدی نژاد هیچ فرقی نداره چون خودش به چشم خودش دیده که فرق داره.
نه قربان با عرض معذرت بنده با شما موافق نیستم که جمهوری اسلامی و احمدی نژاد چیزهای عجیب و غریبی هستند که معلوم نیست یکی سی سال پیش و یکی چهار سال پیش از کجا در آمدند و مثل بختک روی سرزمین
گل و بلبل ما افتادند. موافق نیستم که ایران ما جای بهتری بود برای زندگی که به قول شما این پدرسوخته ها از ما دریغش کردند، موافق نیستم که دموکراسی و عدالت و گل و بلبل که همه ارث پدری ما هستند و حق مسلممون پشت در منتظرند و اینها هستند که راهش را سد کردند.
میدونید قربان اختلاف ما اصلا از همین ارث پدری شروع میشه، از جایی که شما میفرمایید مثل بختک روی ما افتادند و توجه نمیفرمایید احمدی نژادی فقط بروز امروزی یک جریان تاریخیه و یک شبه سبز نشده، تفکری که قرنها وجود داشته و در رقابت با جریان های دیگه و بسته به قوت و ضعف رقبا گاهی بالا و گاهی پایین رفته وحالا هم در اوج قدرته. یکی از جریانهای رقیب هم که اتفاقا رگ و ریشه اونهم در تاریخ پیدا میشه جریانیه که معتقد به انسان محوری و عقلانیته و آرزو داره روزی بر سرزمین ما حاکم بشند و گمان میکنم شما هم خودتون را متعلق به این جریان میدونید، اما لابد تایید میفرمایید که این جریان هرگز نتونسته تفکر غالب در این سرزمین بشه. میبینید آقا، دعوا دعوای تاریخی دو (چند) جریان فکری است، مثل دو (چند) جبهه هوای گرم وسرد که مدام به هم فشار میدهند و سعی میکنند همدیگه را پس بزنند، نه راه حل فوری داره و نه توهم و انکار وجود رقیب (مثل این توهم که ما شایسته حکومتی متفاوت با آنچه امروز داریم هستیم) دردی را دوا میکنه. اگر واقعا فکر میکنید تسلط جریانی بهتره یا معتقدید تسلط جریان دیگری خطرناکه باید بایستید سرجاتون و ناامید نشید.
پرسیده بودید چرا میخواهم رای بدم و به کنایه عتاب فرموده بودید که تا احمقهایی هستند که هنوز رای میدند و نمیفهمند که هر که را بخواهند از صندوق در میاورند وضع ما بهتر از این نمیشه. این داستان از آن روی کردم که عرض کنم؛
به نظرم باید رای داد و امسال باید خیلی هم جدی دیگران را به رای دادن تشویق کرد چون واقعا فکر میکنم که احمدی نژاد نماینده صادق جریانی است که اولا عقلانیت را انکار میکنه و ثانیا برای رسیدن به ایده آلها و آرمانهاش (صرف نظر از اینکه این آرمانها چه هستند) حاضره قانون و اخلاق را زیرپا بگذاره و به نظر من تداوم حکومت چنین جریانی از هر چیز دیگه خطرناکتره. بله با داستان تقلب، خرید و فروش رای، ساماندهی آرا و ... هم آشنا هستم. اما در عین حال یادم هم هست که ما درباره انتخابات فرانسه صحبت نمیکنیم، یادم هست که همه اینها مکانیزمهای کارکرد همان جریانهای تاریخی هستند و جزء قواعد بازی در این سرزمین. کنایه حماقت هم که جدی گرفتنی نبود.
و در آخر پرسیده بودید آیا امیدوارم، چرا دروغ قربان، نه نیستم. امیدوار نیستم، آشفته ام و بیش از آن ترسیده. از رای آوردن دوباره احمدی نژاد میترسم. نه به خاطر اینکه او چهارسال دیگه هم رییس جمهور خواهد بود، نه این دلیل ترس من نیست. چهارسال پیش فردای انتخابات مرحله اول دوستی را دیدم از طرفداران معین، برآشفته، سرخورده و غمگین. افسوسش به خاطر رای نیاوردن معین نبود. اما ناباورانه میپرسید: "علی، یعنی ما در این مملکت فقط دو میلیون نفریم؟ " میترسم که فردای انتخابات بفهمیم چقدر تنهاییم.

خرداد هشتاد و چهار بود، من تردید داشتم که آیا باید در انتخابات آن سال با آن شرایط شرکت کنم یا نه. من هم مثل خیلی‌های دیگه فکر می‌کردم (و هنوزهم فکر می‌کنم) اصلاح‌طلب‌ها در هشت سالی که قدرت داشتند خیلی از کارهایی را که باید می‌کردند نکردند و همینطور متقاعد شده بودم که بخش بزرگی از کسانی که به نام اصلاح‌طلبان درون حکومت شناخته می‌شدند فرق زیادی با گروه مخالفشون نداشتند و نوع نگاهشون به روابط قدرت-ملت همان نگاه سنتی مخالفانشونه.

اما در نهایت چندروزی به انتخابات مانده بود که بالاخره تصمیم گرفتم باید رای داد، چراکه به نظرم آلترناتیو تحریم نه عملی بود و نه سودش بیش از ضررش بود. از طرف دیگه با این دید متوهمی هم که گاهی ما نسبت به خودمون داریم و گمان می‌کنیم لایق حکومتی بسیار بسیار بهتر از چیزی که داریم هستیم اما این آدم بدهای داستان نمی‌گذارند به چنین حکومتی برسیم مشکل داشتم، همان روزها همین‌جا نوشته بودم؛
" من هنوز هم ‌‌دليلی برای شرکت در انتخابات ندارم، هنوز هم معتقدم مشارکتی‌ها جز حرف‌های قشنگ‌زدن و فکرنکردن به اينکه چطور، حرفی برای گفتن ندارند. وقتی می‌بينم معين حرف از ارائه تفسير جديد از قانون اساسی و محدود کردن اختيارات رهبری می‌زنه اون هم از درون حاکميت و در روند قانونی، شک می‌کنم اين مرد تا حالا قانون‌اساسی را خونده باشه. شايد نديده اونجا صراحتا نوشته شده که اصل ولايت‌فقيه تا زمان ظهور غيرقابل تغيير است. نمی‌دونم چطور می‌شه مطلق را نسبی تفسير کرد و چطور می‌شه مشروعيت حکومت از جانب خداست را تفسير کرد مشروعيت از جانبه ملته...
اما با اين وجود وقتی قيافه نسل سومی‌هايی را می‌بينم که هدبند هاشمی می‌بندند و نمی‌پرسند چرا؟ وقتی عکس دخترهای ستاد معين را می‌بينم که با اتوبوس کرايه‌ای مشارکت می‌رند پشت در استاديوم آزادی و مطالبه حق می‌کنند و از مشارکت نمی‌پرسند در تمام هفت سال گذشته در آزادی مسابقه فوتبال نبود؟ يا شما اتوبوس نداشتيد که الان ياد حق ورود به استاديوم برای ما شديد؟ وقتی می‌شنوم ملی-‌مذهبی‌ها و نهضت آزادی که مثلا از سال 32 تا حالا سابقه کار حزبی و تشکيلاتی دارند برای حمايت يا عدم حمايت در دقيقه نود انفرادی تصميم می‌گيرند، وقتی می‌بينم ملت انتخابات را تحريم می‌کنند چون تلويزيون‌های لس‌آنجلس خواستند نه به خاطر اينکه چهارتا مقاله تحليلی درباره‌اش خوندند، فکر می‌کنم برای اين مملکت افق روشنی متصور نيست که حالا نگران باشيم حرکت لاک‌پشتی معين و دوستانش ما را از رسيدن به اون عقب بندازه، اگر ملت آگاهی بوديم که تنها مشکلمون گرفتاری در دست يک نظام ديکتاتور اصلاح‌ناپذير بود. يا به عبارتی اگه ما زيبای‌خفته‌ای بوديم اسير آقايان ديو، قطعا در عدم شرکت در انتخابات و سعی برای به هم ريختن خانه ديو ترديد نمی‌کردم. چهار سال پيش گمان می‌کردم حاکميت ايران عقب افتاده‌تر از مردمه و برای همين هم بايد به هر نحوی شده از شرش راحت شد. اما حالا در اين مساله شک دارم، حالا فکر می‌کنم مشکل اصلا تغييرناپذيری قالب موجود نيست که با به هم‌خوردن قالب مشکلی حل بشه..."

با همه این استدلال‌ها به این نتیجه رسیدم که باید قبول کرد که راه حل فوری‌ای وجود نداره، باید ایستاد و حتی اگر با سرعت لاک‌پشتی به سمت بهتر شدن حرکت کرد. (تازه اون‌موقع حتی فکر نمی‌کردیم این شازده رییس‌جمهمور بعدی ماست) یادمه آن روزها به دوستی گفتم من به معین رای می‌دم، اما ای‌کاش می‌شد پشت برگه رای پیغامی هم برای مشارکت ‌نوشت و گفت که این رای را که از درد ناچاریست به حساب محبوبیتشون نگذارند و اون دوست جواب داد اگر می‌شد پشت برگ رای پیغامی نوشت، حرف برای زدن بیش از این چیز‌هاست.

شب قبل از انتخابات، با تعدادی از دوستانم قرار گذاشته بودیم که برای تولد من در رستورانی دور هم جمع بشیم، با دو سه نفر از بچه‌ها سر میرداماد روبروی مجتمع اسکان منتظر بودیم که بقیه هم برسند. از قضا پدر و دختری هم در همین محل منتظر چیزی ایستاده بودند. پدر روزنامه اقبال همان روز را در دست داشت که تیتر زده بود " فردا رییس‌جمهور معین می‌شود". ایهام همین تیتر سر گفتگوی ما را باز کرد. پدر از ما پرسید شما که نسل جوان هستید به کی رای می‌دید و دوستان من جواب دادند که در انتخابات شرکت نمی‌کنند. آقای پدر و دختر نوجوانش هر دو به شدت طرفدار رای دادن بودند و بحث بین آنها و دوستان من بالا گرفت، پدر و دختر از خوبی‌های دوران خاتمی می‌گفتند و دوستان من از کاستی‌هاش و هرکدام از نظر خودش برای شرکت یا عدم شرکت دفاع می‌کرد، من فقط شنونده بودم. نیم‌ساعتی از بحث گذشته بود، دوستم که می‌دونست من هم قصد رای دادن دارم از من پرسید، دوران خاتمی چه ثمری داشت و چه فرقی ایجاد شد که تو فکر می‌کنی باید ادامه داشته باشه؟ و جواب من این بود که هشت سال پیش من و تو و بیست‌میلیون آدم دیگه رفتیم به خاتمی رای دادیم که ناطق‌نوری رای نیاره، نپرسیدیم چرا، فقط کیلویی رای دادیم تا ناطق را کنف کنیم، نه از برنامه‌اش پرسیدیم و نه حتی بیشترمون می‌دونستیم جامعه‌مدنی‌ای که می‌گه یعنی چه، حالا هشت سال از اون روز گذشته، و تویی که نمی‌خوای رای بدی و این آقا و دخترش که هم سن هشت‌ سال پیش ماست الان نیم ساعته ایستادید و جروبحث می‌کنید که آیا باید رای داد یا نداد، تو می‌گی من دیگه کیلویی رای نمی‌دم، این ‌آقا هم می‌گه من از حق رای دادنم نمی‌گذرم، به نظر من همین جروبحث شما اثر دوران هشت ساله خاتمی است.

من اون‌شب واقعا فکر می‌کردم دوران خاتمی باعث رشد سیاسی قابل توجهی در ایران شد و این را دستاورد مهم دولت خاتمی می‌دونستم. بماند که نتیجه‌ی اون انتخابات نشون داد چقدر این رشد ناهمگن بود و چقدر چنین رشد ناهمگنی آسیب‌پذیره، اما هنوز هم فکر می‌کنم کار بزرگی بود و هنوز هم فکرمی‌کنم اعتبارش به دولت خاتمی می‌رسه. جامعه مدنی در ایران سابقه چندانی نداره، حداکثر صد ساله که این مفهوم به ایران وارد شده و هنوز هم اکثریت ملت ایران لزوم وجودش را درک نکردند. شاید خیلی از ما بنا به ایدئولوژیمون دلمون خنک بشه اگر کسی مثلا شاه یا جمهوری‌اسلامی یا خاتمی یا حتی آمریکا را برای عدم وجود جامعه مدنی متهم کنیم و مسوول بدونیم. اما باید قبول کنیم که در تاریخمون چنین چیزی نداشتیم و بلدش هم نیستیم. آنچه هم که وجود داشت در دهه شصت به اغما فرورفته بود. همین‌که دولتی در دهه هفتاد سرکار آمد که لزوم بیدارکردن و تقویت این جامعه مدنی را می‌فهمید قدم بزرگی بود. من الان دو ساله که در ایران نیستم. اظهارنظر کردن از فاصله دور هم معمولا منجر به پرت و پلا گفتن می‌شه. امیدوارم این حرفی که می‌زنم خیلی پرت و پلا نباشه، اما حداقل از این راه دور به نظر می‌رسه که باوجود تمام سخت‌گیری‌هایی که در این چهارسال شده توسعه‌ی دوران خاتمی خیلی برگشت‌پذیر نبوده.

با وجود همه این حرف‌ها تکرار خاتمی دهه هفتاد اشتباه بزرگی است، خاتمی دهه هفتاد نیاز دهه هفتاد را شناخته بود و برای همین هم جواب نصف و نیمه‌ای که به این نیاز داد او را محبوب طبقه متوسط جامعه شهرنشین کرد. خاتمی و اطرافیانش این بار باید نیاز دهه هشتاد را پیدا کنند و بهش جواب بدند و در ضمن باید یادشون باشه ایران فقط طبقه متوسط شهرنشین نیست (یکی از دلایلی که من گمان می‌کنم حزب مشارکت بسیار نادان و بی‌برنامه است همینه که در انتخابات قبلی اصلا فراموش کرده بودند ایران فقط تهران، و تازه آن هم لیسانس به بالاهاش نیست). شناخت به موقع این نیاز هم کار خیلی ساده‌ای نیست، از نشانه‌هایی که در انتخابات قبلی آشکار شد عده‌ای معتقدند بهبود شرایط اقتصادی نیاز امروز جامعه ماست. شکی نیست که این اولین چیزی است که آدم از نتایج انتخابات قبل دستگیرش می‌شه، اما شاید لایه‌های پنهان‌تر و تعیین کننده‌تری هم وجود داشته باشه. اگر عمری بود و چنین خاتمی‌ای در انتخابات حاضر، من حتما به او رای خواهم داد. البته اگر بشه اینجا رای داد.

شاید ادامه داشته باشد...


اوباما آمد، همانطور که خاتمی آمده بود. با اختلاف زیاد و با شوق و امید زیاد. اوباما از روز اولی که وارد این بازی شد سعی کرد سمبل تغییر بشه و شد، رقیب هم سعی کرد که چهره تحول‌خواهی از خودش ارائه بده، اما وقتی که مقابل سمبل تغییر بازی می‌کنی لاجرم تو هم نشانی از وضع موجود خواهی شد. دیشب اینجا مردم می‌رقصیدند، گریه می‌کردند، جیغ می‌زدند... امید چیزی است که اوباما به این مردم داده، اما امید به چی و تغییر از چی به چی را کسی دقیقا نمی‌دونه و این هم از شباهت‌های خاتمی و اوباماست. هرکسی در این واژه مرموز و بی‌مصداق ِ تغییر، مطلوب خودش را می‌بینه و همراه جمع می‌شه، همه امیدوار، همه مشتاق و همه ناخشنود از جریان مقابل که راه تغییر را بسته.

برآمدن اوباما و خاتمی تا اینجای کار شباهت‌های زیادی داشته، حتی اگر توافق عمومی هم برای تغییر مطلوب وجود داشته باشه، اگر این ملت هم گمان کنند ساختار موجود به میل و اراده یک نفر و یک رییس‌جمهور و در یک دوره چهارساله بوجود آمده که حالا به اراده و میل نفر بعد و در دوره چهارساله بعدی تغییر کنه لاجرم مسیر ِ افول اوباما هم بی‌شباهت به خاتمی نخواهد بود. اگر اوباما هم نتونه امید و انتظارات مردم را مدیریت کنه و نتونه تغییراتی را که می‌گه طوری تعریف کنه که هم عملی باشه و هم مردم را راضی کنه، او هم جایگاهش را از دست خواهد داد و چه بسا رییس‌جمهور بعدی تندرویی باشه که باعث بشه از دوران بوش به نیکویی یاد کنیم.
.

وقتی در دنیای غرب زندگی می‌کنی چیزی که هر روز و هر روز اذیتت می‌کنه و افسوس نداشتنش را در سرزمین مادری می‌خوری تکنولوژی و اتوبان و اینترنت پرسرعت و ماشین و سالن اپرا و تئاتر نیست. این چیزها را البته خواهی دید و استفاده‌خواهی کرد و دوست خواهی داشت، اما هرگز فکر نمی‌کنی اگر در سرزمین خودت بودی نداشتن این‌ها خسران بزرگی بود و شاید حتی فکر نکنی که این چیزها به بی‌ریشه‌گی ناشی از مهاجرت می‌ارزید.
چیزی که بیش و پیش از همه اذیتت می‌کنه، شادی‌های ساده و لذت‌های کوچکه، خیلی کوچک، چیزهایی که اینجا بدیهی است اما در ایران باید به‌خاطرش جنگید، له کرد، له شد. جنگ‌های فرسایشی، انرژی‌هایی که صرف هیچ کردیم، همین بدیهیاته که آدم را اذیت می‌کنه، بیشتر ما غربتی‌ها چنین لحظاتی را که منیرو رروانی‌پور نوشته تجربه کردیم.
.

.
از همه حاشیه‌های ایرانیش که بگذری، فیلم پیکره دروغ‌ها یا هر آن‌چیز دیگری که ترجمه‌اش ‌کنید فیلم بسیار مزخرفی بود در جهت پروپاگاندای آمریکایی. پایان‌بندی داستان و اسم فیلم جوری انتخاب شده که فیلم ضد پروپاگاندا به نظر برسه، اما کل فیلم عمیقا درخدمت همان‌چیزی است که در اسمِ داستان دروغ خوانده شده. در جهانی زندگی می‌کنیم که حتی اسم فیلم‌ها هم دروغ می‌گند.
.

.
این جریان اعتصاب بازارها و عقب‌نشینی دولت از قانون جدید مالیاتی هم حرف‌های زیادی برای گفتن داشت گر خوب بنگری. دماسنج خوبی بود که نشون بده بازار هنوز هم توان سازماندهی داره و هنوز هم تاثیرگذاره. پس اگر این همه سال صدایی ازش درنمیاد بیشتر به‌ علتِ نخواستن تغییر و راضی بودن به شرایط موجوده تا هر چیز دیگه. قابل توجه کسانی که گمان می‌کنند اصلاحات حداقل در دو سال اول پایگاه اجتماعی داشت و رای سال 76 خاتمی از خاستگاه اصلاح‌طلبی بود.
.

تشدید یا رزنانس را از کلاس‌های فیزیک به یاد میارید؟ هر جسم نوسان‌کننده‌ای برای خودش یک فرکانس نوسان طبیعی داره، وقتی فرکانس تحریک خارجی و فرکانس نوسان یک جسم مثلا یک آونگ با هم مساوی بشند دامنه نوسان آهسته آهسته بزرگ و بزرگ‌تر میشه و عکس العمل‌های بزرگ بوجود میاد. این اتفاق در عالم مهندسی یعنی خرابی به بار آمدن، مثلا خراب شدن این پل و یا خراب شدن بخش بزرگی از شهر، در زلزله 1985 مکزیکوسیتی، اثر همین رزنانس بوده.

آیا رزنانس در عالم مجردات هم اتفاق می‌افته؟ به نظر من بله، خیلی هم شدید، نمونه‌اش همین وبلاگستان فارسی، فقط کافیه چند وقت حلقه‌ها و جزایر وبلاگی را تعقیب کنید تا ببینید هر چند وقت یکبار چطور یک فکر یا نظر در یک حلقه وبلاگی تشدید میشه. نوشته وبلاگی را می‌خونی واصل حرفش به نظرت آشنا میاد، فکر می‌کنی این حرف را کجا شنیدی، یادت میاد همین موضوع را حالا با کمی تفاوت در یک وبلاگ دیگه خوندی و این داستان تکرار موضوع و فکر تا چند هفته‌ای در اون حلقه ادامه پیدا می‌کنه تا بالاخره موضوع فراموش بشه. نه که این وبلاگ‌نویس‌ها از هم کپی کرده باشندها، نه مساله اصلا این نیست اتفاقا برعکسه.

آدم‌هایی که در حلقه‌های وبلاگی مشترکی هستند احتمالا خصایص مشترکی هم دارند، نه الزاما عقاید مشترک اما شاید دغدغه‌های مشترکی داشتند که در یک حلقه قرار گرفتند. این دغدغه‌های مشترک همان فرکانس طبیعی نوسان این آدم‌ها هستند. حالا کسی چیزی می‌نویسه، اتفاقی در جامعه میفته، احمدی‌‌نژادی حرفی می‌زنه و این آونگ‌ها شروع می‌کنند به نوسان در یک فرکانس مشترک، هر حرف جدید در این طول موج مشترک یعنی یک تحریک جدید، به عبارت دیگه یعنی آقا یا خانم وبلاگ همسایه، بدون اینکه عاملیتی داشته باشه، امشب قبل از خواب به همان چیزی فکر می‌کنه که شما فکر می‌کردید.
مجموعه‌ای از نوسان‌ها که ناخودآگاه ذهن خیلی از آدم‌های مجموعه را درگیر می‌کنه، وبلاگ‌نویس بیچاره هم عمیقا با موضوع درگیر میشه، فکر می‌کنه و آنچه می‌نویسه واقعا از ذهن خودش در میاد، اما شگفتا که آنچه که از ذهنش درمیاد همزمان با کمی بالا و پایین و با انشای متفاوت از ذهن چندین نفر دیگه هم درمیاد. اون آزمایش فیزیک را یادتون هست که وقتی دو تا لیوان نازک مشابه را کنار هم می‌گذاشتید و به یکی ضریه می‌زدید و به نوسانش می‌نداختید یواش یواش صدای نوسان ضربه از دومی هم بلند می‌شد؟ خوب ما آدم‌ها از لیوان کمتریم؟

خوب حالا چه اشکالی داره که اطراف کسی حلقه‌ای از افرادی باشند که با او دغدغه‌های مشترک دارند و حتی ذهنش را تحریک به فعالیت می‌کنند؟
ایرادش در اینه که یک روز وبلاگ‌ها را باز می‌کنی و می‌بینی همه درباره خسرو شکیبایی نوشتند و همه تکراری، همه در مورد فمنیسم نوشتند و همه تکراری، همه در مورد محیط زیست نوشتند و همه تکراری. و واقعا هم همه صادقانه و از خودشون نوشتند، حداقل ضرر این داستان گم شدن فردیت آدم‌ها و منحصر به فرد بودن اون‌هاست، فرض کنید بنده و شمای وبلاگ‌نویس چند سالیه که هر روز داریم از منابع فکری مشترک استفاده می‌کنیم و به چیزهای مشترک فکر می‌کنیم، اگر عاملیتی در کار نباشه دیگه این ما نیستیم که تصمیم می‌گیریم به چی و چطور فکر کنیم، بلکه خردِ جمعی ِ حلقه‌ی وبلاگی‌ و خوراک‌های گوگلی ما هستند که صبح به صبح به ما دیکته می‌کنند امروز باید چه فعالیت روشن‌فکرانه‌ای داشته باشیم و خوب البته این مدل روشنفکری هم تا حد زیادی نقض غرضه.

رادیو زمانه مصاحبه‌ای کرده با نماینده حزب دست راستی هلند و از او پرسیده چرا حزبش با ممنوعیت کاربرد بمب خوشه‌ای مخالفه، طرف با یک مثال جواب داده و گفته: "مثلاً منطقه محصوری را در نظر بگیرید که صد هزار نفر پناهنده در آن زندگی می‌کنند و سربازان در اطراف آن مستقر شده‌اند تا از آن منطقه حفاظت کنند. ۵۰ فروند تانک دشمن هم به قصد نسل‌کشی به سوی این منطقه می‌آیند و اوضاع جوی هم خراب است. حالا انتخاب با شما. آیا باید بمب خوشه‌ای به سوی این تانک‌ها بیندازیم و کاروان آن‌ها را متوقف کنیم یا بگذاریم صد هزار نفر کشته بشوند؟ مورد بعدی مثلاً زمانی است که دشمن از فرودگاه برای بمباران شهروندان ما استفاده می‌کند و ما ناچاریم با استفاده از بمب‌های خوشه‌ای که پخش می‌شوند آن فرودگاه را از کار بیندازیم."
یادم افتاد که سال‌ها پیش جای دیگری بزرگوار دیگری مثال مشابهی زده بود، سال 58 در مجلس خبرگان قانون اساسی وقتی که بحث بر سر اصل منع شکنجه بوده آیت‌الله مشکینی مثالی میزنه از همین جنس. میگه فرض کنید دشمنان انقلاب حضرت امام را بربایند، ما هم اطلاع داشته باشیم که کار چه دسته و گروهی است و اطلاع هم داشته باشیم که اگر سردسته این گروه را بگیریم و یکی دو سیلی به او بزنیم محل مخفی‌کردن امام را لو خواهد داد، در این حال چه ایرادی داره که یکی دو سیلی هم بزنیم؟
.
به شباهت استدلال که توجه فرمودید؟ اما من این مطلب نه از آن روی آوردم که به شباهت استدلال این بزرگواران اشاره کنم، بلکه آوردم که بگم آیت‌الله بهشتی در مقام جواب حرف جالبی می‌زنه؛ او به آقای مشکینی میگه حتی اگر فرض کنیم که مثال شما هم درست باشه، وقتی من و شمای قانون‌نویس یکی دو سیلی را در جرایمی که امام و انقلاب را به خطر می‌ندازه مجاز اعلام کنیم، مطمئن باشید کسی که قراره قانون را اجرا کنه به کمتر از داغ و درفش در جرایم عادی و معمولی راضی نمی‌شه.
حالا کسی هم باید به این آقای سیاست‌مدار هلندی همین را بگه، گیریم که این مثال شما هم درست اما که وقتی توی سیاست‌مدار اروپایی در دفتر گرم و نرمت می‌شینی و برای نجات انسان‌ها (آره، نجات انسان‌ها) بمب خوشه‌ای تجویز می‌کنی کسی که قراره بجنگه با این بمب‌ها چه‌ها که نمی‌کنه.
.
حرف بدون مرجع زدن را زیاد دوست ندارم، اما به منبعی دسترسی ندارم و آنچه در بالا نوشتم همه ازحافظه بود و به نقل از روزنامه‌ای که چند سال پیش شرح مذاکرات قانون اساسی درباره اصل ممنوعیت شکنجه را چاپ کرد.
.

بحثی ( + + + و کامنت‌ها) را که بین مریم نبوی‌نژاد و کوروش علیانی درباره زبان درگرفته به دقت تعقیب می‌کنم، چرا که هم موضوع برام جالبه و هم این هر دو به نظر من از دوست‌داشتنی‌های وبلاگستان فارسی هستند و نوشته‌هاشون را معمولا می‌خوانم.

اما بعد، این هم اتفاقا باز از همان بحث‌هایی‌ است که جواب مطلقا درست یا غلط نداره و هرکس می‌تونه با بخش‌هایی از آن موافق یا مخالف باشه. برداشت من از این بحث اینه که استدلال‌های کوروش همه بر پایه‌ی تعربف و کارکرد اصلی زبان استواره. تعریفی که زبان را جزیی تغییرپذیر از فرهنگ می‌دونه که نقش ابزار ارتباطی بین آدم‌های دخیل در آن فرهنگ را داره، از این نظر زبان ابزاری است ارتباطی که فرهنگ غالب یک جامعه اون را شکل می‌ده و تا وقتی که این ابزار منظور را منتقل می‌کنه، زبان درست کار می‌کنه. تغییر و تحول این وسیله هم، چه خودساخته و درونی باشه و چه گرته‌برداری و ترجمه‌ای، اگر در آن فرهنگ و بین آن مردم پذیرفته بشه جا می‌افته وگرنه حذف می‌شه. میرزا پیکوفسکی هم البته با تاکید بر اینکه نظر خودش را می‌نوبسه و الزاما حرفش در ادامه حرف کوروش نیست به همین مساله اشاره می‌کنه و تاکید می‌کنه که زبان ابزاری بیش نیست و سوال می‌کنه آیا این زبانه که هویت آدم‌ها را تعربف می‌کنه و آیا تنها فرق او با یک عرب در اینه که او فارسی حرف می‌زنه و دیگری عربی؟ خوب با این دیدگاه کوروش که از تعریف فوق برآمده (به نظر من) به سختی می‌شه مخالفت کرد و جواب سوال میرزا هم قطعا منفی است، مسلما تفاوت‌های زیادی بین او و یک عرب هست و در زبان خلاصه نمی‌شه.

اما چیزی که در این استدلال فراموش می‌شه و به گمانم خودآگاه یا ناخودآگاه دلیل نگرانی مریم نبوی‌نژاد هم هست نقش زبان در انتقال فرهنگه، درسته که انسان‌های اولیه که در غار دور هم نشسته بودند زبان را برای ارتباط ساختند و نه برای انتقال فرهنگ (مثال از میرزا) اما همین زبان که خود جزیی از فرهنگه کارکرد ثانویه‌ای هم داره که انتقال فرهنگ بین نسل‌هاست..خوب منطقا کارکرد اولیه بر کارکردهای ثانویه اولویت داره اما تناقض جالبی در مساله زیان پیش میاد، زبان اگرچه بر اساس نیاز به ارتباط و نه نیاز به انتقال فرهنگ بوجود آمده اما در عین حال مهمترین عامل انتقال فرهنگه. این تاکید بر مهمتربن اگرچه قابل بحثه اما چیزی نیست که نظر شخصی من باشه، مطمئنم که کوروش بسیار بهتر از من با منابع زبان‌شناسی آشناست. میرزا اگر همین امروز هم تصمیم بگیره که تا آخر عمر فارسی حرف نزنه در هویت ایرانیش تاثیری نداره اما در هویت ایرانی فرزندانش قطعا موثره (اگر هویت ایرانی را معادل تاثیرپذیری از فرهنگ ایرانی و فرهنگ ایرانی را هم مجموعه رفتارها و باورهای مردم ایران بدونیم). در بحث فوق من هم با اساس حرف‌های مریم و هم با اساس حرف‌های کوروش تا حدی موافقم و با هر دو تا حدی مخالف. چون به نظرم هر دو فقط روی بخشی از ماجرای زبان تاکید می‌کنند، و متاسفانه به گمانم هر دو عامدانه روی دیگر سکه را در بحثشون وارد نمی‌کنند.
..
پی‌نوشت: یکی از جالب‌ترین قسمت‌های نوشته دوم کوروش اشاره‌اش به پیوند قدرت و زبانه، بسیاری از لغات، اصطلاحات، ساختارها و فحش‌هایی که ما در زبان به‌کار می‌یریم ریشه در قدرت‌ها و سرکوب‌های نهادینه شده در فرهنگ جامعه داره که خودشون را در زبان هم بروز داده‌اند. ما هم با به‌کار بردنشون نا‌اگاهانه در رواج و بازتولید همان قدرت‌ها و سرکوب‌ها شرکت می‌کنیم. برای من عجیب بود که ببینم کوروش که روی کاربرد و املای تک تک کلماتش تامل می‌کنه، در متنی که داره درباره همین موضوع هشدار می‌ده به همین دام می‌افته. به نظر من جمله‌ی "و مدتی پدر و مادر زبان فارسی را عروس کرد" و نظایر اون، که همه می‌دونیم نمونه پاستوریزه چی است، و چند سالی است در زیان عمومی بسیار رایج شده و حتی به فیلم‌ها هم راه پیدا کرده، خود بخشی از این ادبیات قدرته .

hl

هشت نه سال پیش بحثی درگرفته بود در روزنامه‌های ایران که چه نوع توسعه‌ای در اولویته و آیا توسعه اقتصادی بدون توسعه سیاسی و فرهنگی امکان‌پذیر هست یا نه. آن‌روزگار اینقدر روزنامه‌ها گفتند توسعه قابل تفکیک نیست و همه چیز باید همگن و متوازن پیش بره و در غیر اینصورت همه‌چیز برگشت‌پذیر خواهد بود که ما خرده خرده داشتیم باور می‌کردیم که همونطور که خدا یکی است، توسعه هم یکی است و جز این نیست. حالا بعد از این همه سال جناب عبدی در این مصاحبه هیجان‌انگیز در این امر تشکیک کرده و می‌گه توسعه‌ فرهنگی هیچ اولویتی نداره و اصلاح ساختار اقتصادی و سیاسیه که برهمه چیز ارجحیت داره.
.
گزاره‌ای که عباس عبدی مطرح کرده چیزی نیست که بشه به راحتی با اون موافق یا مخالف بود و چنین بحث‌هایی شاید اصلا جواب مطلقا درست یا غلط نداشته باشند. اما به هر حال و سوای موافقت و مخالفت بنده و شمای خواننده با این گزاره، خواندن این مصاحبه به دلیل مباحث مطرح درش برای من بسیار هیجان‌انگیز بود، شاید به اندازه دیدن فیلم پرسپولیس. می‌پرسی حالا چرا پرسپولیس؟ خوب مصاحبه را بخوان، فیلم را هم ببین و بعد ببین چه چیز مشترکی در این هر دو بود. همان تمام دلیل من برای دوست داشتن این دوست.
.

.
اينجانب با صدای بلند اعلام می‌نمايم از درک اکثر رفتارهای روشنفکري عاجز هستم. و بعنوان شاهد اين مدعا معروض می‌دارم ذهن ناروشن اینجانب قادر به تجزیه این مطلب نیست که چرا روشنفکر ایرانی خون چند ميليون قطعه ماهی قرمز سفره هفت سين را قرمزتر از چندصدهزار ماهی ِ‌سفره‌ سبزی‌پلو و ماهی‌‌ِ شبِ عید می‌داند. بر بنده معلوم نیست چطور پرورش صنعتی و قتل‌عام ماهی نوع اول نابخشودنی و نوع دوم عین صواب است؟ آیا این بدان دلیل نیست که ماهی نوع اول خوشمزه‌تر و ماهی نوع دوم خوشگل‌تر است؟ آیا این بدان معنی است که عقل روشنفکر باید در شکم و چشم او باشد؟ آیا روشنفکر تکلیف خود را با بهره‌برداری صنعتی از موجودات زنده روشن‌کرده است و در قبال آن نظر واحدی دارد؟
.
البته روشنفکر خواهد گفت مخالفت او با شکنجه ماهی‌های قرمز در تنگ‌های کوچک و سربسته است و البته ذهن تاریک و خواب‌رفته ما باز هم سوال می‌کند آیا ماهی سبزی‌پلو و ماهی در باغی دلگشا و نه استخری به شدت متراکم پرورش یافته؟ و با قلبی آرام و روحی شاد دنیا را بدرود گفته است؟ آیا روشنفکر هرگز به شکنجه مرغ‌های تخمی در سالن‌های صنعتی مرغداری‌ها و در جعبه‌های کوچک فکر کرده است؟ آیا او می‌خواهد سال آینده علاوه بر ماهی و انتخابات تخم‌مرغ هفت سین را هم تحریم کند؟
.
آیا خاطره فرزندان آینده ایران هم که از قرار معلوم آنها نیز هرکدام یک سوی این دنیا در غربت خواهند زیست باید حتما طعم تلخ گناه‌کاری داشته باشد؟ آيا روشنفکر نمی‌تواند به‌جای القای احساس گناه‌‌کاری به کودکان يک جامعه٬ به آنها بياموزد که استفاده از ظرف‌های با دهانه باز به جای تنگ‌های سرتنگ متداول عمر ماهی‌های قرمز را افزايش خواهد داد؟ آيا روشنفکر گمان می‌کند اگر همين دو بند انگشتْ قرمزی را هم که در سنت ایرانی باقی‌مانده نفله نماید تمام دردهای اخلاقی و سياهی‌های سنت‌شده‌اش حل خواهد شد؟ آیا وقتی که تار و پود خود و فرهنگ و جامعه‌مان را دود گرفته است حتما باید نوستالژی‌ فردای بچه‌هامان هم ماهی دودی باشد؟ ..
.

.
نمی‌دانم دکتر حاتم قادری اين‌ روزها کجاست و چه می‌کنه، او از شخصيت‌های مورد علاقه من بوده و هست. در دوران دانشجويی سال‌های رونق اصلاحات به بهانه مصاحبه برای يک نشريه دانشجويی گپ و گفتی با او داشتم٬ چيزی قريب به اين مضمون گفت که ظهور و وجود ده سهراب سپهری در جامعه بر ظهور يک اميرکبير برتری داره، چرا که مجموع هزينه‌ای که جامعه برای بوجود آمدن سهراب‌ها ميده از هزينه يک اميرکبير کمتره و کارکرد و سود آنها بيشتر و ماندگار تره.

اين روزها، روز به روز بيشتر به درستی اين حرفش پی می‌برم، برای همينه که وبلاگ آقای سرباز معلم را که می‌بينم، آرزو می‌کنم ای‌کاش به جای هرکدام از اين مشارکتی‌های پرادعا، ده تا از اين معلم‌ها داشته باشیم در ده روستای دور افتاده و پرت که هم هزينه‌اش کمتره و هم سودش بيشتر.
.


در این شوره‌زار و قحط الرجالی که دانم و دانی، سایه بلند شجریان دراز باد.
در روزگاری که شنیدن خبرهای بد از ایران عادت یومیه شده، شجریان و آوازش هم اگر نباشه که آدم را ببره به یک دنیای دیگه که دیگه هیچ. فعلا که هفت آسمان فرهنگ و سیاست اون مملکت در دست کوتوله‌هاست. اگر شجریانی هم نباشه که دیگه ...
عمرش دراز باد که لحظات نابی را بهش بدهکارم و می‌دونم کم نیستند آدم‌هایی که همین احساس را نسبت به او دارند.


نه، این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست.
.
نه آقایان این تازه اول داستانه، نوشتن تاریخی که ساختید هنوز شروع نشده. ای کاش به جای این نامه‌نگاری‌ها و اعتراض‌ها فکر می‌کردید که اگر این اولین باره که داستان زندگی یکی دو نسل ما ساخته و مطرح شده شاید آخرین بار نباشه.
.
گیرم که مطرح شدن و جایزه گرفتن این فیلم بدون انگیزه‌های سیاسی نبوده، اما کجای فیلم را می‌تونید انکار کنید؟ کجاش را میتونید بگید واقعیت نداشته یا اغراق شده؟ به خانه‌ها ریختن و گرفتن و بردن و کشتن در اون مختصات زمانی و مکانی اتفاق افتاد یا نیفتاد؟ فرار کردن هر آنکه غیر از شما بود، با اسب و قاطر از مرز اتفاق افتاد یا نه؟ سوزاندن کتاب‌ها و خاطرات خانوادگی از ترس شما اتفاق افتاد یا نه؟ این شما نبودید که به نسل ما یاد دادید راه مصون موندن از شرتون دروغ و ریاست؟ این شما نبودید که چیزی از اخلاق دیگه باقی نگذاشتید؟
.
شاید بشه با دستور و نامه تورم را کنترل کرد، شاید بشه با دستور گاز قطع شده را وصل کرد یا هوای سرد را گرم کرد، شاید بشه یک فیلم را از یک جشنواره پایین کشید یا جلوی پخشش را گرفت. اما نمیشه جلوی یک نسل را گرفت که خاطراتش را بازگو نکنه. من در فیلم پرسپولیس راوی‌ای دیدم که منصفانه و بی‌اغراق اما با نکته سنجی خاطرات مشترک یک نسل را می‌گفت. خاطرات سال‌های خاکستری دهه شصت، خاطراتی که برای تماشاگر ایرانی حاضر در سالن اونقدر آشنا بود که با وجود طنز مستتر در جای جای فیلم باز هم گوشه چشمش خیس بشه. نظیر این خاطرات در همین وبلاگستان کم نیست. شاید این اولین بار بود که این خاطرات در این سطح و به این حد مطرح میشد، شاید این مطرح شدن سیاسی بود، اما ایکاش این اتفاق حضرات را وادار می‌کرد به جای نامه‌نگاری فکر کنند دوره تاریخ‌نویسی انقلاب باشکوه ما تازه داره آغاز میشه و این اول راهه. نه این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست.
.

من اصولا نمی‌دونم که فمنیست بودن چیز خوبیه یا بده، نمی‌دونم دسته جمعی کنار خیابان نشستن مجوز لازم داره یا نه، نمی‌دونم امضا جمع کردن امنیت ملی را تهدید می‌کنه یا نمی‌کنه و خیلی چیزهای دیگه هست که نمی‌دونم.
.
اما می‌دونم که سه سال پیش بعضی از بچه‌های بم دل‌آرام علی را به اسم می‌شناختند. می‌دونم این دختر این‌قدر توانایی داشت که در کمپ‌هایی که ماتم و غصه بیداد می‌کرد، درعرض چند دقیقه قطاری از بچه‌هایی راه بندازه که شعر "خوشحال و شاد و خندانیم" می‌خونند، می‌دونم در یکی از کمپ‌هایی که برادران سپاه و هلال احمر مشترکا اداره می‌کردند، برادران با قطار بچه‌هایی که دور دل‌آرام و دوستانش جمع شده بودند عکس یادگاری می‌گرفتند. می‌دونم در قبرستان بم جایی که کاری از دستش برنمیومد، حداقل این توان را داشت که داغدیده‌ای را در بغل بگیره و به پهنای صورت اشک بریزه. میگم توانایی برای اینکه در همون قبرستان دیدم که خیلی از آدم‌ها توان شریک شدن در غم دیگران را ندارند.
.
آدم‌هایی مثل دل‌آرام که جامعه اطرافشون را مثل اتوبوسی نمی‌بینند که روزی سوارش شدند و روزی پیاده می‌شند و مهم هم نیست که این اتوبوس از کجا آمده و به کجا میره و چه چیز در انتظارشه، جزء سرمایه‌های انسانی هر جامعه هستند، این حرف اصلا به این معنی نیست که این آدم‌ها هرچه می‌کنند درسته، اما به این معنیه که دولت درقبال این‌ها مسوولیت داره، اگر واقعا آدمی مثل دل‌آرام با این خصوصیات به جایی رسیده که امنیت ملی را تهدید می‌کنه، جا داره حکومت محترم ما از خودش بپرسه کجای کارش می‌لنگه که مسوولترین قشر جامعه اینطور برعلیه‌اش عصیان کرده. فکر نمی‌کنم حکم به زندان و شلاق دادن معامله به جایی با این افراد باشه.
.



.
.

.
لیلا، دوست عزیزی که سالهاست لاف عقل ميزنه، من را دعوت کرده به بازي، هر چند که خودش دو تا دو تا بازی کرده و نگفته که ما را به کدوم بازی دعوت کرده، فرض را بر اين مي‌گذاريم که به هر دو بازی دعوت شديم. از اونجايی که چند روز اخير زياد وبگردی نگردم از سرچشمه و شان نزول اين بازی‌های جديد بی‌اطلاعم ايشالا که خيره!
.
به قول آخوندها و اما بعد،
بازی اول بهترين نوشته وبلاگ به انتخاب خودم: البته ما کوچکتر از اونيم که پيامی برای امت شهيدپرور وبلاگستان داشته باشيم.... اما چون اصرار مي‌فرماييد جسارتا عرض شود که وقتی در آرشيو اين وبلاگ مي‌گردم تک و توک و پراکنده، و در لابه‌لای خط‌ها چيزهايی پيدا می‌کنم که شايد برای خودم جالب و يادآور نکته‌ای، فکری، چيزی باشه اما گمان نمی‌کنم کل نوشته چنگی به دل بزنه، مخصوصا وقتی خارج از ظرف مکان و زمان خودش خونده بشه. با اين حال اگه بخوام نوشته‌ایی را انتخاب کنم اين را انتخاب می‌کنم که به نوعی افشاگری بود و بعد این یکی که درد دل بود.
.
و اما بعدتر، و بازي‌ای که اشکنک داره، سرشکستنک داره، يعنی بازی با رسانه ملی!
قبل از دخول به این بازی یک خاطره بگم؛ چند شب پیش با اینترنت شروع کردم به گوش دادن رادیو جوان، از قرار روز بیست و یکم رمضان بود و به وقت ایران صبح زود، دعا و نیایش بعد از سحر تموم شده بود و نمی‌دونم کدوم شیر پاک خورده‌ای به مجری برنامه گفته بود برو و برنامه ورزش صبحگاهی اجرا کن. مجری بیچاره هم نشسته بود پشت میکروفن، بدون هرگونه موسیقی و با صدای فوق‌العاده محزون و انگار همین الان از مجلس خاکسپاری عزیزانش اومده زیرلب نجواکنان همراه با آه و ناله و کشیده کشیده می‌گفت: « آه حــالـا پـــــااااهـــاا را به آه عرض شـــــونه آخ بــــــــاز کنید و آی اوخ آه دست‌ها به وای کمر آه گذاشته و پنج مرتبه اوه خم شوید و اوه...» خلاصه اینکه ما از ترس اینکه هم‌خونه‌های عزیز این سر و صداها را بشنوند فورا پنجره مربوطه را بستیم، خوب این زبون نفهم‌ها که نمی‌فهمند این داره ورزش صبحگاهی جهت نشاط روزانه میکنه، فقط اون لحنش و آه و ناله‌اش را می‌فهمند و ...
.
و اما بعد،
لیلای عزیز لحظه‌ای شک ندارم که صدا و سیمای ایران یک سیستم بسیار منظم و کارآمده. سیستم موفقی که نمونه‌اش را در ایران خیلی کم داریم. این سیستم خیلی مرتب و منظم داره در جهت تحمیق افکار عمومی قدم برمی‌داره و نتیجه هم می‌گیره. فقط کافیه میزان اقبال عمومی به مسجد جمکران و مراسم از‌من‌درآوردی اعتکاف یا میزان موسیقی نفهمی یا میزان سطحی‌نگری ما ایرانی جماعت (که خودم هم جزئی ازش هستم و اصلا هم قصد ندارم برای اثبات خودم، بیرون این صف بایستم) را با ده سال پبش مقایسه کنیم. حتی اگه برخلاف تصور من وضع بدتر نشده باشه و همونی باشه که قبلا بوده ببین این سازمان چه کار بزرگی در اون مملکت کرده که با وجود اینکه در این سالها ارتباطات دبجیتال دنیا را تسخیر کرده و در ایران هم جماعت تحصیل‌کرده و باسواد در هر سطحی چند برابر شده، اما سطح فکر و فرهنگ ذره‌ای تکون نخورده.
.
خوب، این سیستم هست دیگه، همه هم می‌دونیم که هست، خوب حالا فحشش را به کی باید بدیم؟ کامران نجف‌زاده‌هایی که توی چشم ما نگاه می‌کنند و دروغ می‌گند؟ علیخانی‌هایی که مظهر ریاکاریند؟ الهی‌قمشه‌ای‌هایی که قرائتی تحصیل‌کرده‌ها میشند؟ سهیل محمودی‌هایی که امثال افتخاری را استاد می‌کنند؟ ... به کی باید فحش بدیم؟ به تهیه‌کننده؟ مدیر شبکه؟ مدیر سازمان؟ گمانم باید بگردیم مغز متفکر این سیستم را پیدا کنیم و به اون فحش بدیم، موافقی؟
.
از این سیستم‌های کارآمد یکی دوتای دیگه هم در مملکت ما هست، من همیشه به این فکر می‌کردم و می کنم که این سیستم‌ها چه شکلی بوجود اومدند، مغز متفکرشون کیه؟ کجاست این آدم باهوش و استعداد؟ آیا این طراحی از ضرغامیه؟ نه قبل از اون هم بوده، پس حتما کار لاریجانیه؟ اما اون یک نفری، مگه میتونسته؟ چی؟ داداشش هم هست؟ اونم که با انگلیس‌ها میپره، پس کار کار انگلیس‌هاست، بیایید همه با هم به انگلیس فحش بدهیم.
.
برهان نظم: هر پدیده منظمی احتیاج به خالق دارد زیرا هر سیستم پیچیده‌ای نیازمند داشتن خالقی به مراتب پیچیده‌تر است. (کتاب معارف، اول دبستان تا آخر دانشگاه) پس با استفاده از برهان نظم نتیجه گرفتیم کار کارِ انگلیس‌هاست.
.
به این مساله میشه داروینی هم فکر کرد، میشه فکر کرد این سیستم در طول زمان شکل گرفته، در یک مقطع زمانی خاص و در شرایط انقلابی عده زیادی احمق را میگذاریم در تمام جایگاه‌های مدیریتی سیستم. سیستم پول و امکانات زیادی داره، صرف بودن در این سیستم برای آدم قدرت ایجاد میکنه پس هر آدم عاقلی دوست داره با این سیستم کار کنه. پس جنگ جنگ بقاست و شرط بقا هم حماقته، باید یا احمق باشی یا وانمود کنی که احمقی. اگه غیر از این باشه حذف میشی مثل هزاران نفری که در این سال‌ها حذف شدند و اگه توانا باشی روز به روز پیشرفت میکنی. آهسته آهسته میتونی به مراتب بالاتر هم برسی فقط نباید فراموش کنی که همیشه یک نفر تواناتر از تو بالاسرت هست و صدها رقیب هم داری، پس ضعف در نشون دادن حماقتت یعنی حذف از سیستم. به دلیل همین رقابته که سال به سال در تلویزیون آدم‌های جدیدی پیدا می‌شند که توانایی‌های بیشتری در بازتولید حماقت دارند. مجری‌ها و برنامه‌سازهای دهه شصت کجا توانایی امثال حسنی و نجف‌زاده را داشتند؟ حالا همین آدم‌های توانا روی لبه تیغ هستند، از یک طرف قدرت و شهرت سیستم و از یک طرف خطر همیشگی حذف موجود ضعیفتر، فقط کافیه یک لحظه از تظاهر به حماقت دست بردارند تا مثل حسنی بیچاره کله‌پا بشند.
.
حالا آخرش ما باید به کی فحش بدیم و چه فحشی بدیم؟ (بازی همین بود دیگه؟) خوب واضحه که ما چه داروینی باشیم چه برهان نظمی، فحش دادن به این حضراتِ مجری و گوینده و کارگردان دردمون را دوا نمی‌کنه. کارهای دیگه هم که اساسا خطرناکه، پس بهترین راه اینه که کلا بی‌خیال گیر دادن به رسانه ملی بشیم و بریم بشینیم این آخرین قسمت سریال امین‌تارخ را هم مثل بچه آدم ببینیم!
.
اینجانب نیز به نوبه خود بابای آرینا را به این بازی و کلا به هر نوع بازی‌ای دعوت می‌کنم.
.
.

.
وطن بازی مینیمال؛
.
خاکی که اشکت و عرقت چکیده باشه روش وطنت میشه، و اگه اشک و عرقت حداقل برای خودت حرمتی داشته باشه، محکومی که وطنت را دوست داشته باشی.
همین
.
.
.
.
.

يكشنبه، 13 خرداد، 1386

رابطه آواز و غزل در زمان ما
شجریان در مصاحبه اخیرش با بی‌بی‌سی در پاسخ سوالی درباره کارگاه آموزشی آواز، از خاموش شدن زبان آواز بعد از خودش ابراز نگرانی کرده و هشدار داده که خاموش شدن زبان آواز، خاموش شدن زبان غزل را در پی داره.
گمانم این حرف شجریان متناظر این حقیقته که نسل ما و نسل پدران ما آشناییش را با شعر کلاسیک مدیون آواز شجریانه، کیارستمی در مصاحبه ای درباره انگیزه چاپ کتاب عجیب حافظش گفته بود من از مردم عادی و هنرمند از هر دو قشر سوال کردم بیتی از حافظ بخونند و همه فقط بیت‌هایی را بلد بودند که قبلا شجریان یا خواننده معروف دیگه‌ای خوانده. به دور و بر خودمون هم که نگاه کنیم کم و بیش همین را می‌بینیم، شاهد حی و حاضرش همین تک بیت سعدی که من کوبیدم به سر در این وبلاگ. همینطور باید اعتراف کنم اولین باری که من کنجکاو شدم کتاب غزلیات سعدی را باز کنم زمانی بود که دنبال متن شعر یکی از تصنیف‌های شجریان می‌گشتم و تازه اون‌روز بود که فهمیدم این بنده خدا سعدی هم دل داشته و بلانسبت شما فقط آخوندبازی در نمی‌آورده.
معروف‌ترین شعرهای فارسی در زمان ما اون‌هایی هستند که بخت این را داشتند که در تصنیف‌ها و آوازهای آوازه‌خوان‌ها جابگیرند و از بخت بد بعضی شاعرها و شعرهای خوب به خاطر اینکه با موسیقی ترکیب نشدند، مهجور موندند مثل بیدل که کمتر کسی ممکنه شعری از اون را از بر باشه.
اغراق نیست بگم که این شعر عطار؛ "ره میخانه و مسجد کدام است/ که هر دو بر من مسکین حرام است/نه در مسجد گذارنم که رند است/ نه در میخانه کین خمار خام است..." مثل خیلی از شعرهای دیگه که از شجریان شنیدم روزهای زیادی ذهن و فکر من را مشغول کردند، هر زمان شعری به فراخور شرایط روحی و فکری همون زمان. و اگر بپذیریم که این لحظات تنهایی و تفکر و درخود بودن آدم‌ها نقشی هم در شکل گرفتن "خود" آدم‌ها داره، خوب یا بد، ردپای خیلی از این شعرها و موسیقی‌ها باید در خود من باقی مونده باشه.
تمام آنچه تا حالا گفتم ظاهرا موید این حرف شجریانه که مرگ زبان آواز منجر به مرگ زبان شعر و خصوصا غزل میشه، اما نکته‌ای که ذهن من را مشغول می‌کنه و نمی‌گذاره به راحتی این گزاره را قبول کنم اینه که درسته دو سه نسل اخیر آشناییش را با شعر و غزل مدیون موسیقی سنتیه، اما دوره بلوغ غزل که قرن هفتم و هشتم بوده. از اون موقع تا زمان بازشدن پای رادیو و دستگاه‌های ضبط و پخش صوت به ایران، شعر و غزل چطور زنده موند که به دست موسیقیدان‌های امروز ما رسید؟ اون‌هم بدون حضور صنعت چاپ.
از قضای روزگار دیروز کسی از من پرسید موسیقی نامجو را دوست دارم یا نه و جواب من این بود که موسیقیش را نه اما از روحیه طنز و فکاهه‌ای که در کاراش هست بسیار لذت می‌برم (نمونه دار زدن از روی پل فردیس را هم مثال زدم). اما اون حرفی زد که اول من را شوکه کرد. گفت "من از اون کلیپش که از حافظه (زلف بر باد مده ...) خوشم میاد و برای اولین بار از شعر حافظ خوشم اومد، کاشکی همیشه از حافظ می‌خوند!" لازمه بگم این شخص حدود بیست ساله که خارج از ایرانه و قبل از اون‌هم از مسلمانان دو آتیشه‌ای بوده که با شعر و موسیقی رابطه‌ای ندارند.
شکی نیست که فرهنگ ما فرهنگ شفاهیه برای همین هم ادبیات و شعر همیشه احتیاج به یک رسانه کمکی داره تا خودش را به لایه‌های اجتماع برسونه. شاید روزی نقالی این نقش را داشته، روزی محافل ادبی و شب شعر، روزی دور هم‌نشینی‌های خانوادگی یا موسیقی محلی و در زمان ما هم صدای شجریان و چند خواننده دیگه نقش این رسانه را داشته. خوشبختانه شعر و غزل فارسی این قدرت را داشته که در هر زمانی سوار بر رسانه زمان خودش بشه. من به هیچ وجه قصد ندارم حرف یک نفر را به همه تعمیم بدم و اصلا هم چنین ادعای گزافی نمی‌کنم که الزاما موسیقی نامجویی رسانه بعدی شعر و غزل خواهد بود اما احساس می‌کنم این نگرانی که خاموشی آواز ایرانی به معنی خاموشی زبان غزل خواهد بود نگرانی به‌جایی نیست چون ادبیات و غزل فارسی اینقدر قوی هست که ابزار لازم برای بقای خودش را پیدا بکنه.
شکی نیست که مرگ آواز سنتی خودش به تنهایی بسیار تاسف باره، فکر می‌کنم همین مسوولیت سنگین حفظ آواز برای شجریان کافی باشه، بی‌جهت بارش را سنگین‌تر نکنیم.
پی‌نوشت: من از این لغت استاد که از حسن بنا و علیرضا افتخاری گرفته تا شجریان و لطفی، همه را شامل میشه زیاد خوشم نمیاد شما اگه خوشتون میاد می‌تونید همه شجرِیان‌ها را بخونید استاد شجریان.

يكشنبه، 30 اردىبهشت، 1386


گزارشگر: من‌ در نقدهایی‌ که‌ راجع‌ به‌ کتاب‌ شما نوشته‌ شده‌ است‌ اعتراض‌های‌ بسیاری‌ دیدم‌ نسبت‌ به‌ طرح‌ مسائل‌ جنسی‌ در کتاب‌ شما...

رضا قاسمی: متأسفانه‌ باید بگویم‌ این‌ هم‌ به‌ یکی‌ از خصلت‌های‌ ملت‌ ما یعنی‌ ریاکاری‌ برمی‌گردد. مردم‌ ما در محافل‌ خصوصی‌ خودشان‌ خیلی‌ راجع‌ به‌ این‌ مسائل‌ حرف‌ می‌زنند ولی‌ همین‌ که‌ این‌ مسأله‌ به‌ محافل‌ جمعی‌تر کشیده‌ می‌شود طوری‌ برخورد می‌کنند که‌ انگار پرده‌ی‌ حیا کشیده‌ شده‌ است (+)

من ارتباط این جمله " ولی‌ همین‌ که‌ این‌ مسأله‌ به‌ محافل‌ جمعی‌تر کشیده‌ می‌شود طوری‌ برخورد می‌کنند که‌ انگار پرده‌ی‌ حیا کشیده‌ شده‌ است" را با ریاکاری متوجه نمی‌شم. تا جاییکه من می‌فهمم اینکه موضوعی در خلوت آدم‌ها وجود داشته باشه اما در جمع صحبتی ازش نشه اسمش ریا نیست اسمش دقیقا همون حیاست. معیارها و حد و مرزهای حیا و بی‌حیایی هم یه شدت تابع زمان و مکانه. حالا میشه جامعه را نقد کرد و گفت جامعه ایران یک حیای غیرضروری و حتی بیمارگونه را در مسائل جنسی به افراد تحمیل میکنه، میشه گفت من این مرزها را برای حیا قبول ندارم و رعایتش هم نمی‌کنم، اما این چه ربطی به ریا کاری داره؟ در ایران اگه کسی وسط یک مجلس رسمی دستمالش را در بیاره و گلاب به روتون شروع کنه با سر و صدا فین و فون کردن کار بدی محسوب میشه اما در اروپا این کار کاملا مرسومه، با این استدلال آقای قاسمی حتما این هم از ریاکاری جامعه ایرانیست چون در خلوت خودشون این کار را می‌کنند. اتفاقا بعضی از کارها هم هست که چه ایرانی‌ها و چه غیر ایرانی‌ها روزانه و فقط در خلوت انجام میدند آیا همه اونها را هم باید بیاریم در وسط جمع مطرح کنیم تا متهم به ریاکاری نشیم.
وقتی میشه اسم مساله ای را ریا‌کاری گذاشت که مردم کاری را که در خلوت انجام میدند در جمع از بیخ و بن انکار کنند. نمونه‌هاش هم به شکر خدا در جامعه ما زیاده٬ اما در این مورد خاص من فکر نمی‌کنم سکس در ادبیات فارسی موضوع انکار شده‌ای باشه، بلکه یک موضوع مستتر و مبهمه.

Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes